کتاب داستان های سطح بندی شده

Dropdown Menu
Single Dropdown Button
تصویر صفحه 2025 04 06 220514
داستان در کامدن تاون

Chapter 1: In Camden Town فصل ۱: در کامدن تاون

Part 1
'I know where we can go on holiday!' said Stephany. She was lying on the sitting room floor of her London flat.
استفانی گفت: "می‌دانم کجا می‌توانیم بریم تعطیلات!" او روی زمین اتاق نشیمن آپارتمان لندنی‌اش دراز کشیده بود.
There were newspapers and holiday magazines all over the floor.
کف اتاق پر از روزنامه و مجلات مسافرتی بود.
All the hotels Stephany liked were too expensive. And she didn't want to spend her holiday in a cheap hotel with a lot of other English people.
همه هتل‌هایی که استفانی دوست داشت خیلی گران بودند. و او نمی‌خواست تعطیلاتش را در یک هتل ارزان با کلی آدم انگلیسی دیگر بگذراند.
Max came out of the kitchen with a plate of sushi and a bottle of cold Chardonnay wine. He knew this was the kind of food and drink Stephany enjoyed.
مکس از آشپزخانه با یک بشقاب سوشی و یک بطری شراب سرد شاردونه بیرون آمد. او می‌دانست که استفانی این نوع غذا و نوشیدنی را دوست دارد.
Stephany looked up at the tall handsome man. His good looks made her heart jump.
استفانی به مرد قدبلند و خوش‌قیافه نگاه کرد. ظاهر جذابش باعث شد قلبش تندتر بزند.
The first time she saw Max, she thought he was a cold, unfriendly person. She could not believe that a person could be so good-looking and nice as well.
اولین باری که مکس را دید، فکر کرد آدم سرد و غیرصمیمی‌ای است. باور نمی‌کرد کسی هم‌زمان هم اینقدر خوش‌قیافه و هم اینقدر خوش‌اخلاق باشد.
But now Stephany knew that Max was just shy, not unfriendly. He also thought about other people and tried to help them when it was possible.
اما حالا استفانی می‌دانست که مکس فقط خجالتی است، نه غیرصمیمی. او به دیگران هم فکر می‌کرد و سعی می‌کرد وقتی ممکن است به آن‌ها کمک کند.
Stephany thought he was the perfect man.
استفانی فکر می‌کرد او مرد ایده‌آلی است.
He sat down beside Stephany and touched her black hair.
او کنار استفانی نشست و موهای سیاهش را لمس کرد.
'Show me,' he said, nodding his head at the pictures of white beaches in the magazines.
با اشاره به عکس‌های سواحل سفید در مجلات گفت: "نشانم بده."
'No,' said Stephany. 'This place isn't in the magazines. I don't know why I didn't think of it before!'
استفانی گفت: "نه، اینجا توی مجلات نیست. نمی‌دانم چرا قبلاً بهش فکر نکرده بودم!"
داستان در کامدن تاون - بخش سوم
'Where is it? Tell me!' said Max. He was pouring the wine into two tall glasses.
مکس گفت: "کجاست؟ بهم بگو!" در حالی که شراب را در دو لیوان بلند می‌ریخت.
'Carlo's flat!' said Stephany with a big smile. She took her wine and bit into the sushi.
استفانی با لبخندی بزرگ گفت: "آپارتمان کارلو!" و شرابش را برداشت و گازی به سوشی زد.
'Sushi! My favourite! I love Japanese food,' she said. 'When did you get this?'
گفت: "سوشی! مورد علاقه‌من! من عاشق غذای ژاپنی‌ام. این را کی گرفتی؟"
'I went into the supermarket on Camden Road on the way here,' said Max. 'I knew you would be pleased. Now tell me more. Who's Carlo, and where is his flat?'
مکس گفت: "در راه آمدن به سوپرمارکت خیابان کامدن رفتم. می‌دانستم خوشحال می‌شی. حالا بیشتر بگو. کارلو کیست و آپارتمانش کجاست؟"
'Carlo's a good friend. I taught him English five years ago when he was in London. He has a flat in a beautiful village on the Ligurian Sea in Italy, near Genoa. He said I can stay in it. I've been there a couple of times. It's perfect. You'll love it!'
"کارلو دوست خوبی است. پنج سال پیش وقتی در لندن بود بهش انگلیسی یاد دادم. آپارتمانی در یک روستای زیبا در دریای لیگوری در ایتالیا، نزدیک جنوا دارد. گفت می‌تونم توش بمونم. چند بار اونجا بودم. عالیه. تو هم دوستش خواهی داشت!"
'Slow down,' said Max. 'If it was five years ago, do you think he still wants you to stay in his flat?'
مکس گفت: "آهسته‌تر بگو. اگر پنج سال پیش بوده، فکر می‌کنی هنوزم می‌خواد تو آپارتمونش بمونی؟"
'Oh, yes, I'm sure. Carlo's a very kind person. He doesn't live in the flat now, it's empty most of the year. He only uses it for weekends sometimes.'
"آه، بله، مطمئنم. کارلو آدم خیلی مهربونیه. الان توی آپارتمون زندگی نمی‌کنه، بیشتر سال خالیه. فقط گاهی برای آخر هفته‌ها ازش استفاده می‌کنه."
'Well...' Max didn't know much about Italians or Italian men. He didn't know if they really were good at being 'good friends' with women.
مکس گفت: "خب..." اطلاعات زیادی در مورد ایتالیایی‌ها یا مردان ایتالیایی نداشت. نمی‌دانست آیا واقعاً در "دوست خوب بودن" با زنان مهارت دارند یا نه.
It would be difficult for any man to be 'just friends' with Stephany - she was very pretty. He watched her now as she walked into the kitchen.
برای هر مردی سخت بود که با استفانی "فقط دوست" باشد - خیلی خوشگل بود. حالا تماشا می‌کرد که به سمت آشپزخانه می‌رود.
She was just as pretty as when he first met her one night at the Jazz Cafe in Camden with some friends. They had been going out for two months now.
او به همان اندازه‌ای زیبا بود که اولین بار در کافه جاز کامدن با دوستانش ملاقاتش کرده بود. حالا دو ماه بود که با هم رابطه داشتند.
Max had had a lot of girlfriends, but now he wanted to have a serious relationship. It was easier said than done.
مکس دوست‌دخترهای زیادی داشت، اما حالا می‌خواست یک رابطه جدی داشته باشد. گفتنش آسان‌تر از انجامش بود.
داستان در کامدن تاون - بخش چهارم
Some women were too interested in their jobs, other women just wanted to have a good time. Some were too serious, others were not serious enough.
بعضی زن‌ها زیادی به کارشان علاقه داشتند، بعضی دیگر فقط می‌خواستند خوش بگذرانند. بعضی زیادی جدی بودند و بعضی اصلاً به اندازه کافی جدی نبودند.
Stephany, however, seemed just right. She was intelligent and serious, and she liked her job. She was a language teacher and she worked hard.
اما استفانی به نظر درست می‌رسید. باهوش و جدی بود و کارش را دوست داشت. معلم زبان بود و سخت کار می‌کرد.
But she also liked to enjoy herself. She liked going to clubs and parties and doing sport. She did a lot of swimming and was very strong.
اما در عین حال دوست داشت از زندگی لذت ببرد. به کلاب‌ها و مهمانی‌ها می‌رفت و ورزش می‌کرد. زیاد شنا می‌کرد و بسیار قوی بود.
Max didn't really like sport. In fact he didn't like taking exercise. He was an architect and he enjoyed looking at buildings and paintings.
مکس چندان اهل ورزش نبود. در واقع اصلاً ورزش کردن را دوست نداشت. معمار بود و از نگاه کردن به ساختمان‌ها و نقاشی‌ها لذت می‌برد.
But Max liked the fact that they were different and he liked her more because of it.
اما مکس این تفاوت‌ها را دوست داشت و به همین دلیل بیشتر او را می‌پسندید.
'I'm so pleased I thought of Carlo,' Stephany said, sitting down next to Max again. 'We'll have a great time. I love you, Max.'
استفانی دوباره کنار مکس نشست و گفت: "خیلی خوشحالم که به کارلو فکر کردم. وقت خیلی خوبی خواهیم داشت. دوستت دارم، مکس."
It was the first time she had spoken so warmly. Although they had been going out for a couple of months now, she had never said she loved him before.
این اولین بار بود که اینقدر صمیمانه صحبت می‌کرد. با اینکه حالا چند ماهی بود با هم بودند، قبلاً هرگز نگفته بود که دوستش دارد.
Max pulled her close to him. 'I love you too,' he said. They kissed.
مکس او را به خودش نزدیک کرد. گفت: "من هم تو را دوست دارم." و همدیگر را بوسیدند.
Then Stephany began to describe the village where Carlo's flat was to Max.
سپس استفانی شروع کرد به توصیف روستایی که آپارتمان کارلو در آن بود برای مکس.
'It's beside the sea. It's on Italy's north-west coast, near Genoa. The houses are built on the hills and are all different colours!'
"کنار دریا است. در ساحل شمال غربی ایتالیا، نزدیک جنوا. خانه‌ها روی تپه‌ها ساخته شده‌اند و هر کدام رنگ متفاوتی دارند!"
'And the country is beautiful - full of places where they grow fruit and vegetables. It's so pretty Max, and there are good restaurants with fresh fish, or you can get fresh pasta or pizza.'
"و منطقه بسیار زیباست - پر از مکان‌هایی که میوه و سبزیجات پرورش می‌دهند. خیلی قشنگ است مکس، و رستوران‌های خوبی با ماهی تازه دارد، یا می‌توانی پاستا یا پیتزای تازه بخوری."
'It's beginning to sound very nice,' said Max.
مکس گفت: "به نظر جالب می‌آید."
'We can walk, and swim, and water-ski...' 'Hey, slow down,' said Max. 'I can't water-ski.' 'Well, anyway, we can eat good food!'
"می‌توانیم پیاده‌روی کنیم، شنا کنیم، اسکی روی آب..." مکس گفت: "آهسته‌تر، من بلد نیستم اسکی روی آب کنم." "خب به هر حال می‌توانیم غذای خوب بخوریم!"
Max put his arm round Stephany. He thought she was lovely when she was like this.
مکس دستش را دور استفانی انداخت. فکر می‌کرد وقتی اینطور است بسیار دوست‌داشتنی است.
'OK, telephone Carlo,' he said, 'but not until later.' And he began to kiss her again.
گفت: "باشه، به کارلو تلفن کن، ولی نه الان." و دوباره شروع به بوسیدن او کرد.

کلمات مهم

  • Architect - معمار
  • Water-ski - اسکی روی آب
  • Fresh pasta - پاستای تازه
  • North-west coast - ساحل شمال غربی
فصل ۲: در جنوا

Chapter 2: In Genoa فصل ۲: در جنوا

Part 2
Some things never go away. You think they have gone. You continue with your life.
بعضی چیزها هرگز از بین نمی‌روند. فکر می‌کنی رفته‌اند، اما زندگی خودت را ادامه می‌دهی.
You think, 'I'll never see that person again so there is no more need to worry'.
فکر می‌کنی: "دیگر آن شخص را نخواهم دید، پس نیازی به نگرانی نیست".
You have children. You go to work and come home. You shop for food and cook good meals for your family.
بچه‌دار می‌شوی. سر کار می‌روی و به خانه برمی‌گردی. خرید می‌کنی و غذاهای خوب برای خانواده‌ات می‌پزی.
You look after your husband well. You buy him trousers and shirts and ties.
از همسرت خوب مراقبت می‌کنی. برایش شلوار و پیراهن و کراوات می‌خری.
You make love with him whenever he wants it and say nothing when he doesn't.
هر وقت که بخواهد با او عشق‌بازی می‌کنی و وقتی نمی‌خواهد چیزی نمی‌گویی.
You don't agree sometimes, you think he might spend more time with the children.
گاهی موافق نیستی، فکر می‌کنی باید وقت بیشتری با بچه‌ها بگذراند.
You know he works hard, and also know that the children can be hard work when he gets home.
می‌دانی سخت کار می‌کند، و همچنین می‌دانی که بچه‌ها وقتی به خانه می‌آید می‌توانند خسته‌کننده باشند.
You put the children to bed yourself, although you have been working too.
با اینکه تو هم کار کرده‌ای، خودت بچه‌ها را می‌خوابانی.
You are tired too, because you have also done the shopping and cooking...
تو هم خسته‌ای، چون خرید و آشپزی هم کرده‌ای...
This was what it was like for Ruth.
این چیزی بود که زندگی روت شبیه آن بود.
Ruth had met Carlo in Italy, when she was working in a restaurant.
روت در ایتالیا با کارلو آشنا شده بود، وقتی در یک رستوران کار می‌کرد.
They had married, and she had left her own country and moved to live with him in Italy.
ازدواج کرده بودند، و او کشور خود را ترک کرده بود تا در ایتالیا با او زندگی کند.
She had two children and they had lived in the flat in the village by the sea for a while.
دو بچه داشتند و مدتی در آپارتمانی در روستای کنار دریا زندگی کرده بودند.
Then Ruth had wanted to move to a bigger house in the town.
بعد روت می‌خواست به خانه‌ای بزرگ‌تر در شهر نقل مکان کند.
The reason she wanted to move was to get away from Carlo's family.
دلیلش این بود که می‌خواست از خانواده کارلو دور شود.
Carlo's mother and father lived in the flat next door and his uncle and aunt and cousins lived opposite.
پدر و مادر کارلو در آپارتمان کناری زندگی می‌کردند و عمو، عمه و پسرعموهایش روبرویشان بودند.
There was also a grandmother who lived above his parents.
همچنین مادربزرگی بود که بالای سر والدینش زندگی می‌کرد.
Everyone in the little village seemed to be part of Carlo's family!
به نظر می‌رسید همه در روستای کوچک بخشی از خانواده کارلو هستند!
فصل ۲: در جنوا - بخش دوم
Ruth couldn't get away from them. They seemed to watch her all the time.
روت نمی‌توانست از آنها فرار کند. به نظر می‌رسید همیشه مراقبش هستند.
They told her how to cook, which fruit to buy, where to dry the washing... but she just wanted to be alone with Carlo and she began to hate Carlo's family.
به او می‌گفتند چگونه آشپزی کند، چه میوه‌هایی بخرد، کجا لباس‌ها را خشک کند... اما او فقط می‌خواست با کارلو تنها باشد و کم کم از خانواده کارلو متنفر شد.
She had to get away.
او باید فرار می‌کرد.
Carlo finally agreed. He bought a house in Genoa because he loved Ruth so much, and he wanted her to be happy.
بالاخره کارلو موافقت کرد. به خاطر عشق زیاد به روت، خانه‌ای در جنوا خرید تا او خوشحال باشد.
They kept the flat by the sea for weekend visits and summer holidays.
آنها آپارتمان کنار دریا را برای آخر هفته‌ها و تعطیلات تابستانی نگه داشتند.
One Friday evening the telephone rang. The children were in bed and Carlo was working late.
یک شب جمعه تلفن زنگ خورد. بچه‌ها در رختخواب بودند و کارلو دیر کار می‌کرد.
'Pronto,' Ruth answered, in the Italian way.
روت به سبک ایتالیایی‌ها جواب داد: "پرونتو" (سلام).
'Hello?' 'Hello.' At first, Ruth thought that one of her friends from England was ringing her.
"سلام؟" "سلام." در ابتدا روت فکر کرد یکی از دوستانش از انگلیس به او زنگ زده است.
It didn't happen often. She felt surprised and happy.
این اتفاق زیاد نمی‌افتاد. احساس تعجب و خوشحالی کرد.
'Hi... Ruth, it's Stephany.' Stephany...? Stephany...? For a few seconds Ruth could not remember who Stephany was.
"سلام... روت، استفانی هستم." استفانی...؟ استفانی...؟ برای چند ثانیه روت نتوانست یادش بیاورد استفانی کیست.
'Stephany!' said Ruth. 'Hi,' said Stephany. 'How are you?' 'We're fine,' said Ruth.
"استفانی!" روت گفت. "سلام" استفانی گفت. "حالت چطوره؟" "خوبیم" روت جواب داد.
'How many children have you got now?' asked Stephany. 'Two. More than enough!'
"الان چند تا بچه داری؟" استفانی پرسید. "دو تا. بیشتر از حد کافی!"
'Yes. I think you're wonderful!' 'Wonderful? Why?' asked Ruth.
"آره. فکر می‌کنم تو فوق‌العاده‌ای!" "فوق‌العاده؟ چرا؟" روت پرسید.
'Oh, bringing up children. It's hard work, I know, lots of my friends are doing it.'
"اوه، بزرگ کردن بچه‌ها. می‌دانم کار سختیه، خیلی از دوستام این کار رو می‌کنن."
'You haven't got any children yourself?' If Stephany had children, Ruth would feel safer with her.
"خودت بچه نداری؟" اگر استفانی بچه داشت، روت احساس امنیت بیشتری می‌کرد.
She remembered the last time Stephany came to visit Carlo. It wasn't a happy time.
دفعه آخر که استفانی به دیدار کارلو آمده بود را به یاد آورد. زمان خوشایندی نبود.
'Me? No, sorry! Not yet!' said Stephany.
"من؟ نه، متأسفم! هنوز نه!" استفانی گفت.
There was a silence. Ruth didn't know what to say.
سکوتی افتاد. روت نمی‌دانست چه بگوید.
Finally, Stephany said, 'I actually wanted to know if the flat might be free in two weeks' time.'
بالاخره استفانی گفت: "در واقع می‌خواستم بپرسم آیا آپارتمان دو هفته دیگر خالیه؟"
'Oh no,' Ruth thought. What should she say?
"اوه نه" روت با خودش فکر کرد. چه باید بگوید؟
If she said it wasn't free, it would be a lie. If Carlo ever found out, he would be angry.
اگر بگوید خالی نیست، دروغ می‌گوید. اگر کارلو بفهمد، عصبانی می‌شود.
She could say she needed to check with Carlo. But Ruth didn't want Stephany to think Carlo made all of the decisions.
می‌توانست بگوید باید با کارلو چک کند. اما روت نمی‌خواست استفانی فکر کند کارلو همه تصمیم‌ها را می‌گیرد.
So she said, in a friendly and helpful voice, 'Why yes, I believe it is. Are you coming to Italy? Would you like to stay in the flat?'
پس با صدایی دوستانه و مفید گفت: "بله، فکر کنم خالیه. به ایتالیا می‌آیی؟ می‌خواهی در آپارتمان بمانی؟"
'Well, yes, if that would be OK?' asked Stephany.
"خب، بله، اگر مشکلی نداره؟" استفانی پرسید.
'Of course it would be OK,' said Ruth, although it wasn't true. 'It would be great. You know Carlo said you can stay in it whenever you want!'
"البته که مشکلی نداره" روت گفت، اگرچه حقیقت نداشت. "عالی میشه. می‌دانی کارلو گفته هر وقت بخواهی می‌توانی آنجا بمانی!"
So it was decided. Ruth put the phone down with a heavy heart - Stephany was back in their lives.
پس تصمیم گرفته شد. روت با قلبی سنگین تلفن را گذاشت - استفانی دوباره وارد زندگی آنها شده بود.

کلمات مهم

  • Get away - فرار کردن/دور شدن
  • Bringing up - بزرگ کردن (بچه‌ها)
  • Flat - آپارتمان
  • Heavy heart - دل سنگین/ناراحتی
فصل ۳: یک دوست خوب

Chapter 3: A Good Friend فصل ۳: یک دوست خوب

Part 3
In London, Stephany put the phone down.
در لندن، استفانی تلفن را قطع کرد.
'Well, she seems to think it's OK,' she called out across the flat.
"خب، به نظر می‌رسد فکر می‌کند مشکلی نیست،" در سراسر آپارتمان گفت.
Max came out of the bathroom drying his black hair.
مکس از حمام بیرون آمد در حالی که موهای سیاهش را خشک می‌کرد.
'Who's she?'
"او کیست؟"
'Carlo's wife, Ruth.'
"همسر کارلو، روت."
'Oh,' said Max. He was pleased to hear that Carlo was married.
"اوه،" مکس گفت. از شنیدن اینکه کارلو متأهل است خوشحال شد.
'Great!' he said. He sat down on the sofa. 'I'll get the plane tickets.'
"عالیه!" گفت. روی مبل نشست. "بلیط‌های هواپیما را تهیه می‌کنم."
He held Stephany in his arms.
استفانی را در آغوش گرفت.
'I feel better for a shower. Now I can relax. It's been a long week.'
"بعد از دوش احساس بهتری دارم. حالا می‌توانم استراحت کنم. هفته طولانی‌ای بود."
But Stephany couldn't relax. She stood up. Something about Ruth's voice had made her feel strange.
اما استفانی نمی‌توانست آرام بگیرد. بلند شد. چیزی در صدای روت او را نگران کرده بود.
'I'm a little worried. I don't know Ruth very well. Maybe it's not a good time for them,' said Stephany.
استفانی گفت: "کمی نگرانم. روت را خوب نمی‌شناسم. شاید الان زمان مناسبی برای آنها نباشد."
'Oh, let's not worry now,' said Max. 'It's late and I'm tired. Let's go to bed.'
مکس گفت: "آه، الان نگران نباشیم. دیروقت است و من خسته‌ام. بیا بریم بخوابیم."
'OK,' said Stephany. But that night she didn't sleep very well.
"باشه،" استفانی گفت. اما آن شب خوب نخوابید.
The next evening, while Max was cooking supper for Stephany in the kitchen, the telephone rang.
عصر روز بعد، وقتی مکس در آشپزخانه برای استفانی شام درست می‌کرد، تلفن زنگ خورد.
'Hello,' Stephany said.
استفانی گفت: "سلام."
'Hi, Stephany, it's Carlo.'
"سلام استفانی، کارلو هستم."
فصل ۳: یک دوست خوب - بخش دوم
'Hello Carlo!' Max watched Stephany. She looked very happy.
"سلام کارلو!" مکس استفانی را نگاه کرد. او بسیار خوشحال به نظر می‌رسید.
'How lovely to hear your voice!' she said.
گفت: "چه قدر خوب که صدایت را می‌شنوم!"
'Ruth says you want to stay in the flat,' said Carlo.
کارلو گفت: "روت می‌گوید می‌خواهی در آپارتمان بمانی."
'Yes. If possible.'
"بله. اگر ممکن باشد."
'Of course you can! Are you coming alone?'
"البته که می‌توانی! تنها می‌آیی؟"
'No, I've met someone. He's called Max. He's very nice!' Stephany looked up at Max and smiled.
"نه، با کسی آشنا شده‌ام. نامش مکس است. او بسیار خوب است!" استفانی به مکس نگاه کرد و لبخند زد.
'Well then, we'll see you in a couple of weeks!'
"خب پس، دو هفته دیگر می‌بینمتان!"
'How are you, Carlo?' Stephany asked.
استفانی پرسید: "حال تو چطور است، کارلو؟"
'So-so. Up and down. We worry about money, like everyone, and my wife is angry with me because I work too much.'
"بد نیست. بالا و پایین دارد. مثل همه نگران پول هستیم، و همسرم از من عصبانی است چون زیاد کار می‌کنم."
'But if I don't work, we don't get any money!'
"اما اگر کار نکنم، پولی درنمی‌آید!"
'Is Ruth working too?'
"آیا روت هم کار می‌کند؟"
'Yes, she says she never stops working. She works in the day with the children and at night in a restaurant.'
"بله، می‌گوید هرگز دست از کار نمی‌کشد. روزها با بچه‌ها کار می‌کند و شب‌ها در رستوران."
'But never mind. You come and have a holiday. It will be good to see you!'
"اما مهم نیست. تو بیا و تعطیلات داشته باش. دیدن تو خوب خواهد بود!"
'Yes, I hope we can all meet for dinner?'
"بله، امیدوارم همه بتوانیم برای شام همدیگر را ببینیم؟"
'Sure. I'll see you then.'
"حتماً. آن وقت می‌بینمت."
'Bye, Carlo. And thanks!'
"خداحافظ کارلو. و ممنون!"
Stephany turned to Max.
استفانی به سمت مکس برگشت.
'I knew it would be OK if I spoke to Carlo,' she said.
گفت: "می‌دانستم اگر با کارلو صحبت کنم مشکلی نخواهد بود."
'He's a very good friend. He's really pleased that we are coming!'
"او دوست بسیار خوبی است. واقعاً خوشحال است که ما می‌آییم!"
'Shouldn't we offer to pay for the flat?' Max asked.
مکس پرسید: "نباید پیشنهاد بدهیم که برای آپارتمان پول بدهیم؟"
'No!' said Stephany. 'Carlo would be angry!'
استفانی گفت: "نه! کارلو عصبانی می‌شد!"
فصل ۴: به استفانی اعتماد ندارم

Chapter 4: I Don't Trust Stephany فصل ۴: به استفانی اعتماد ندارم

Part 4
'Who were you talking to?' asked Ruth, coming into the sitting room now the children were asleep at last.
روت که حالا که بچه‌ها بالاخره خوابیده بودند به اتاق نشیمن آمد، پرسید: "با کی صحبت می‌کردی؟"
'Stephany,' said Carlo.
کارلو گفت: "استفانی."
'Why does Stephany want our flat for her holiday? Why can't she find her own hotel or something?' Ruth asked.
روت پرسید: "چرا استفانی برای تعطیلاتش آپارتمان ما را می‌خواهد؟ چرا خودش یک هتل یا چیزی پیدا نمی‌کند؟"
'You know I promised Stephany she could use the flat. It was before I knew you. I can't suddenly change my mind, just because we're married.'
"می‌دانی که به استفانی قول داده بودم می‌تواند از آپارتمان استفاده کند. قبل از اینکه تو را بشناسم بود. نمی‌توانم ناگهان نظرم را عوض کنم، فقط چون ما با هم ازدواج کرده‌ایم."
'I just think giving someone my home is unnecessary'
"فکر می‌کنم دادن خانه‌ام به کسی ضرورتی ندارد."
'But the flat isn't your home,' said Carlo. 'You didn't want to live in the flat, remember? You didn't like living in the village. You wanted a bigger house. This house is your home, not the flat. The flat is empty and it is much better if someone uses it.'
کارلو گفت: "اما آپارتمان خانه تو نیست. یادت می‌آید نمی‌خواستی در آپارتمان زندگی کنی؟ از زندگی در روستا خوشت نمی‌آمد. یک خانه بزرگ‌تر می‌خواستی. این خانه خانه توست، نه آپارتمان. آپارتمان خالی است و اگر کسی از آن استفاده کند خیلی بهتر است."
'You never asked me how I felt about it,' said Ruth. She knew she sounded a bit like a child, but she couldn't help it.
روت گفت: "هیچ وقت نپرسیدی نظر من در این باره چیست." می‌دانست کمی مثل بچه‌ها به نظر می‌رسد، اما نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد.
'I didn't know you when I made the promise,' Carlo said. 'I can't suddenly tell her she can't have it. If I make a promise, I like to keep it.'
کارلو گفت: "وقتی قول دادم تو را نمی‌شناختم. نمی‌توانم ناگهان به او بگویم نمی‌تواند از آن استفاده کند. اگر قولی بدهم، دوست دارم به آن پایبند باشم."
Ruth knew this. It was one of the things she loved about Carlo. He was very honest, and if he said he would do something he always did it.
روت این را می‌دانست. این یکی از چیزهایی بود که در کارلو دوست داشت. او بسیار صادق بود و اگر می‌گفت کاری را انجام می‌دهد، همیشه انجامش می‌داد.
Ruth was always surprised that Carlo had married her.
روت همیشه تعجب می‌کرد که کارلو با او ازدواج کرده بود.

کلمات مهم

  • Promise - قول
  • Unnecessary - غیرضروری
  • Honest - صادق
فصل ۴: به استفانی اعتماد ندارم - بخش دوم
She didn't think she was very pretty. Not like the Italian girls he knew, and she hated her red hair.
فکر نمی‌کرد خیلی زیبا باشد. نه مثل دختران ایتالیایی که او می‌شناخت، و از موهای قرمزش متنفر بود.
Carlo promised her he didn't like women just because they looked good and dressed nicely.
کارلو به او قول داد که زنان را فقط به خاطر ظاهر خوب و لباس زیبا دوست ندارد.
'One of the things I like about people from Britain,' he said, 'is they don't worry about fashion. Not like Italian women.'
گفت: "یکی از چیزهایی که در مورد مردم بریتانیا دوست دارم این است که نگران مد نیستند. برخلاف زنان ایتالیایی."
Carlo loved everything to do with Britain: the sense of humour, the green fields, the people, even the food and the weather!
کارلو همه چیز مربوط به بریتانیا را دوست داشت: حس طنز، مزارع سبز، مردم، حتی غذا و آب و هوا!
The only reason he stayed in Italy was because he had a good job as a surveyor.
تنها دلیلی که در ایتالیا ماند این بود که شغل خوبی به عنوان نقشه‌بردار داشت.
But Stephany was from Britain and she looked good as well. Ruth felt jealous of her.
اما استفانی اهل بریتانیا بود و ظاهر خوبی هم داشت. روت نسبت به او احساس حسادت می‌کرد.
She didn't say anything more to Carlo about it. She went to bed.
چیز بیشتری در این مورد به کارلو نگفت. به رختخواب رفت.
She heard Carlo go out. He had probably gone for a drink at the bar.
شنید که کارلو بیرون رفت. احتمالاً برای نوشیدن چیزی به بار رفته بود.
Later on, towards midnight, she heard him come in again.
بعدتر، نزدیک نیمه‌شب، شنید که دوباره وارد شد.
The bedroom door opened. Carlo came in and sat on the bed next to her.
در اتاق خواب باز شد. کارلو وارد شد و کنار او روی تخت نشست.
'Listen,' he said, taking Ruth's hand. 'You mustn't worry about Stephany. She's just a good friend. You are the only person I love.'
گفت: "گوش کن،" و دست روت را گرفت. "نباید نگران استفانی باشی. او فقط یک دوست خوب است. تو تنها کسی هستی که دوست دارم."
Ruth looked up. She was crying.
روت بالا را نگاه کرد. گریه می‌کرد.
'And anyway, Stephany is coming with a new boyfriend!'
"و به هر حال، استفانی با یک دوست‌پسر جدید می‌آید!"
Ruth put her arms round Carlo. Perhaps things would be all right if Stephany had her own boyfriend now.
روت دستانش را دور کارلو انداخت. شاید اگر استفانی الآن دوست‌پسر خودش را داشت، همه چیز درست می‌شد.
She smiled at Carlo. He was such a lovely man and she wanted to trust him.
به کارلو لبخند زد. او مردی دوست‌داشتنی بود و می‌خواست به او اعتماد کند.
She did trust him. The trouble was, she just could not trust Stephany.
به او اعتماد داشت. مشکل این بود که نمی‌توانست به استفانی اعتماد کند.

کلمات مهم

  • Surveyor - نقشه‌بردار
  • Jealous - حسود
  • Midnight - نیمه‌شب
  • Trust - اعتماد کردن
فصل ۵: در روستایی کنار دریا

Chapter 5: In a Village by the Sea فصل ۵: در روستایی کنار دریا

Part 5
Stephany and Max had ordered a taxi to take them across London and up the motorway to Stansted Airport.
استفانی و مکس تاکسی گرفته بودند تا آنها را از لندن عبور داده و از بزرگراه به فرودگاه استانستد ببرد.
'I love this building!' said Max. He was talking about the airport building.
مکس گفت: "من عاشق این ساختمانم!" او در مورد ساختمان فرودگاه صحبت می‌کرد.
Stephany didn't say anything. It was something she didn't understand. To her, a building was a building.
استفانی چیزی نگفت. این چیزی بود که نمی‌فهمید. برای او، یک ساختمان فقط یک ساختمان بود.
However, she enjoyed being inside the airport with its shops that sold holiday things — everything from perfume to underwear and expensive clothes.
با این حال، از بودن در فرودگاه با مغازه‌هایی که وسایل تعطیلات می‌فروختند لذت می‌برد - از عطر تا لباس زیر و لباس‌های گران قیمت.
She liked to watch the people too, lots of businesswomen on their way to Milan to fashion shows, and wealthy men on their way to expensive holiday places.
او همچنین دوست داشت مردم را تماشا کند، زنان شاغل زیادی در راه میلان برای نمایش‌های مد، و مردان ثروتمندی که به مقصد مکان‌های تفریحی گران قیمت می‌رفتند.
She hoped that one day she would fly about the world earning lots of money.
امیدوار بود روزی در سراسر جهان سفر کند و پول زیادی به دست آورد.
Soon they were sitting on the plane. Stephany's stomach gave a jump as the plane took off, and she had her usual moment of feeling afraid as it rose into the sky.
به زودی آنها در هواپیما نشسته بودند. وقتی هواپیما از زمین بلند شد، شکم استفانی یک جهش کرد، و در لحظه معمول ترسش وقتی که به آسمان صعود می‌کرد.
Soon, up above the clouds, she began to relax. The sun came into the plane.
به زودی، بالای ابرها، شروع به آرامش کرد. نور خورشید به داخل هواپیما تابید.
Max bought a bottle of champagne and they drank to 'our first holiday together'.
مکس یک بطری شامپاین خرید و آنها برای "اولین تعطیلات مشترکمان" نوشیدند.
Then they were coming down, and the colours below them had changed from the grey and green of England to the gold and brown of Italy — the light was soft.
سپس آنها در حال پایین آمدن بودند، و رنگ‌های زیر آنها از خاکستری و سبز انگلستان به طلایی و قهوه‌ای ایتالیا تغییر کرده بود - نور ملایم بود.
Stephany had forgotten this about Italy. She came out of the airport feeling happy from the champagne, but also because she was back in her favourite country.
استفانی این ویژگی ایتالیا را فراموش کرده بود. او از فرودگاه خارج شد در حالی که از شامپاین احساس خوشحالی می‌کرد، اما همچنین چون به کشور مورد علاقه‌اش بازگشته بود.

کلمات مهم

  • Motorway - بزرگراه
  • Wealthy - ثروتمند
فصل ۵: در روستایی کنار دریا - بخش دوم
From Genoa they took a train down the coast.
از جنوا با قطار به سمت ساحل رفتند.
'How do I ask for a sandwich?' asked Max. A man selling drinks had stopped beside them.
مکس پرسید: "چطور می‌تونم یه ساندویچ بخوام؟" مردی که نوشیدنی می‌فروخت کنارشان توقف کرده بود.
'Just ask for a panino!' said Stephany. She spoke good Italian and for some reason she thought it was strange that Max couldn't speak any!
استفانی گفت: "فقط بگو پانینو!" او ایتالیایی را خوب صحبت می‌کرد و به دلایلی عجیب بود که مکس اصلاً نمی‌توانست صحبت کند!
They drank coffee and ate sandwiches as the train went in and out of tunnels and past views of beautiful houses, green trees and a bright blue sea.
آنها قهوه نوشیدند و ساندویچ خوردند در حالی که قطار از تونل‌ها وارد و خارج می‌شد و از کنار مناظر خانه‌های زیبا، درختان سبز و دریای آبی درخشان می‌گذشت.
'It's the next stop, I think,' said Stephany.
استفانی گفت: "فکر کنم ایستگاه بعدی است."
They picked up their bags and got ready to get off the train.
آنها چمدان‌هایشان را برداشتند و آماده شدند که از قطار پیاده شوند.
A smell Stephany knew welcomed them as they climbed down from the train, a smell of the sea and of pizza.
بویی که استفانی می‌شناخت هنگام پیاده شدن از قطار به استقبالشان آمد، بوی دریا و پیتزا.
They had to walk back a little way to reach the village itself.
مجبور شدند کمی برگردند تا به خود روستا برسند.
The colours that met them when they arrived were bright; pink and orange houses, red flowers and blue and green boats.
رنگ‌هایی که هنگام رسیدن به استقبالشان آمدند روشن بودند؛ خانه‌های صورتی و نارنجی، گل‌های قرمز و قایق‌های آبی و سبز.
'Great!' Max shouted, and Stephany knew she had made the right choice for their holiday.
مکس فریاد زد: "عالیه!" و استفانی فهمید که انتخاب درستی برای تعطیلاتشان کرده است.
To get the key for the flat, they had to knock on Carlo's parents' door.
برای گرفتن کلید آپارتمان، باید در خانه والدین کارلو را می‌زدند.
The flat Max and Stephany were staying in was next door.
آپارتمانی که مکس و استفانی در آن اقامت داشتند در همسایگی بود.
Carlo's mother, a small woman, stood looking at Stephany for a moment.
مادر کارلو، زنی ریزنقش، لحظه‌ای ایستاد و به استفانی نگاه کرد.
'Stephany,' she cried in Italian. 'You haven't changed at all. In fact, I think you are even more beautiful than you were before!' Stephany smiled and introduced Max.
به ایتالیایی گفت: "استفانی، تو اصلاً تغییر نکرده‌ای. در واقع فکر می‌کنم حتی از قبل هم زیباتر شده‌ای!" استفانی لبخند زد و مکس را معرفی کرد.
The old woman was quiet as she looked at Max.
زن مسن وقتی به مکس نگاه کرد ساکت شد.
'Welcome,' she said after a minute, and then she disappeared into the flat and returned with a key.
بعد از یک دقیقه گفت: "خوش آمدید"، سپس به داخل آپارتمان رفت و با یک کلید برگشت.
فصل ۵: در روستایی کنار دریا - بخش سوم
'My husband has put a bottle of wine and some tomatoes and salad from his garden in the flat,' she said. 'Make yourselves at home.'
گفت: "همسرم یک بطری شراب و مقداری گوجه و سالاد از باغش در آپارتمان گذاشته. راحت باشید."
'Thank you so much Signora,' Stephany said.
استفانی گفت: "خیلی ممنونم سینیورا."
'I hope you will eat dinner with us one evening,' the old woman continued.
زن مسن ادامه داد: "امیدوارم یک شب شام را با ما بخورید."
'Oh Signora, that would be lovely,' said Stephany.
استفانی گفت: "اوه سینیورا، این فوق العاده خواهد بود."
Max watched. He didn't understand what they were saying, but he thought Stephany was agreeing to eat with the old couple.
مکس تماشا می‌کرد. حرف‌هایشان را نمی‌فهمید، اما فکر کرد استفانی موافقت کرده که با زوج مسن شام بخورد.
He didn't like the idea very much. He wanted to have Stephany to himself this holiday.
چندان از این ایده خوشش نمی‌آمد. می‌خواست این تعطیلات استفانی را برای خودش داشته باشد.
Stephany continued to talk to Carlo's mother as if she were the most important person in the world to her.
استفانی به صحبت با مادر کارلو ادامه داد، گویی او مهمترین شخص در جهان برایش بود.
'Has Carlo been here lately?' asked Stephany.
استفانی پرسید: "آیا اخیراً کارلو اینجا بوده؟"
'He was here at the weekend and told me you were coming,' said the Signora. 'He asked Ruth to prepare the flat for you.'
سینیورا گفت: "آخر هفته اینجا بود و به من گفت شما می‌آیید. از روت خواست آپارتمان را برای شما آماده کند."
'And how is Ruth?' asked Stephany quietly.
استفانی آرام پرسید: "روت چطور است؟"
'So-so,' she said. It was clear from her face that she did not have much time for her daughter-in-law. 'She is always busy. I never see my grandchildren any more.'
گفت: "بدک نیست." از چهره‌اش مشخص بود که چندان علاقه‌ای به عروسش ندارد. "او همیشه مشغول است. دیگر نوه‌هایم را نمی‌بینم."
'Oh dear,' said Stephany. 'I'm sure they love seeing you.'
استفانی گفت: "اوه عزیزم، مطمئنم آنها دوست دارند تو را ببینند."
The old woman smiled at Stephany.
زن مسن به استفانی لبخند زد.
Stephany then thanked the Signora, and led Max to the door of their flat.
استفانی سپس از سینیورا تشکر کرد و مکس را به سمت در آپارتمانشان هدایت کرد.
'She likes you,' Max said, giving Stephany a kiss. 'I expect she hoped Carlo would marry you, instead of Ruth.'
مکس گفت: "او تو را دوست دارد،" و به استفانی بوسه‌ای زد. "حدس می‌زنم امید داشت کارلو به جای روت با تو ازدواج کند."
'Don't be silly, Max,' said Stephany. 'She likes me because I was Carlo's teacher. Look, this is our bedroom.'
استفانی گفت: "احمق نشو مکس. او مرا دوست دارد چون معلم کارلو بودم. ببین، این اتاق خواب ماست."
'It looks very nice,' said Max. 'Who did all this work?'
مکس گفت: "خیلی خوب به نظر می‌رسد. چه کسی این همه کار را انجام داده؟"
فصل ۵: در روستایی کنار دریا - بخش پایانی
'Look, they have even put flowers on the table.'
"ببین، حتی گل‌هایی هم روی میز گذاشته‌اند."
'It was Ruth,' said Stephany.
استفانی گفت: "روت بوده."
'She's very kind,' said Max. 'She doesn't know us. And we are staying in her flat for nothing.'
مکس گفت: "او بسیار مهربان است. ما را نمی‌شناسد. و ما رایگان در آپارتمانش اقامت داریم."
'Carlo's flat,' Stephany said quickly.
استفانی سریع گفت: "آپارتمان کارلو."
'Yes, but as they're married, it's her flat as well. It's very kind of both of them, I'm sure we should offer to pay for it.'
"بله، اما چون با هم ازدواج کرده‌اند، این آپارتمان متعلق به او هم هست. هر دو بسیار مهربان هستند، مطمئنم باید پیشنهاد پرداخت پولش را بدهیم."
'I wouldn't worry about that,' said Stephany. 'As I said, Carlo and I have always had this agreement.'
استفانی گفت: "نگران آن نباش. همانطور که گفتم، من و کارلو همیشه این توافق را داشته‌ایم."
Max felt a little uncomfortable about being given a beautiful holiday flat for nothing.
مکس کمی از گرفتن یک آپارتمان تعطیلاتی زیبا به رایگان احساس ناراحتی می‌کرد.
Stephany opened the windows and they looked out at a view across roofs to the Mediterranean.
استفانی پنجره‌ها را باز کرد و آنها به منظره‌ای از فراز بام‌ها به مدیترانه نگاه کردند.
'Wonderful!' said Max.
مکس گفت: "فوق‌العاده است!"
'And we have a balcony,' said Stephany, opening the doors onto a little balcony, where she shut her eyes and took a deep breath of sea air.
استفانی گفت: "و یک بالکن هم داریم،" و درها را به روی یک بالکن کوچک باز کرد، جایی که چشمانش را بست و نفسی عمیق از هوای دریا کشید.
'Oh, the smells here are so good!' Stephany said. 'I already feel better. Let's unpack and go and get an ice cream from the Gelateria, and see if anyone's swimming down on the beach.'
استفانی گفت: "اوه، بوی اینجا چقدر خوب است! همین حالا هم احساس بهتری دارم. بیا چمدان‌ها را باز کنیم و برویم بستنی از ژلاتریا بگیریم، و ببینیم کسی پایین در ساحل شنا می‌کند یا نه."
'Good idea,' said Max, looking at Stephany in the Italian light. She looked beautiful and he thought that he really was in love this time.
مکس گفت: "ایده خوبی است،" و به استفانی در نور ایتالیا نگاه کرد. او زیبا به نظر می‌رسید و فکر کرد که این بار واقعاً عاشق شده است.

کلمات مهم

  • Balcony - بالکن
  • Gelateria - بستنی فروشی (ژلاتریا)
  • Agreement - توافق