کتاب داستان های سطح بندی شده

Dropdown Menu
Single Dropdown Button
برو ادامه مطالعه 📖
سیلاس مارنر - بخش اول
Part 1
تصویر صفحه 2025 12 01 235423

last chance

 

‘Come in here!’ says Mike’s boss. He is angry – again.
«بیا اینجا!» رئیس مایک می‌گوید. او عصبانی است – دوباره.

Mike is a cameraman and he works for SFX News. His boss, Mr Frank, is angry with him. It is the second time this week.
مایک یک فیلمبردار است و برای اخبار SFX کار می‌کند. رئیس‌اش، آقای فرانک، از دست او عصبانی است. این دومین بار در این هفته است.

Mike walks slowly into the office. He is in big trouble.
مایک به آرامی به داخل دفتر می‌رود. او در دردسر بزرگی است.

‘Close the door,’ says Mr Frank. There is a video in his hand.
آقای فرانک می‌گوید: «در را ببند.» یک نوار ویدیو در دستش است.

‘This is bad,’ thinks Mike. ‘He doesn’t like my work.’
مایک فکر می‌کند: «این بد است. او کار مرا دوست ندارد.»

Mr Frank looks at Mike. ‘Are you a news cameraman?’ he asks.
آقای فرانک به مایک نگاه می‌کند. می‌پرسد: «تو فیلمبردار خبری هستی؟»

‘Yes, of course,’ says Mike.
مایک می‌گوید: «بله، البته.»

‘Well, this isn’t news.’ He throws the video at the door. ‘It’s . . . it’s . . . I have a three-year-old son. He can do better. Go away and find some news. I want a film that hits me here.’ Mr Frank puts his hand on his heart.
«خب، این خبر نیست.» او نوار ویدیو را به سوی در پرتاب می‌کند. «این… این… من یک پسر سه ساله دارم. او می‌تواند بهتر از این کار کند. برو و برو یک خبر پیدا کن. من یک فیلم می‌خواهم که اینجا به من ضربه بزند.» آقای فرانک دستش را روی قلبش می‌گذارد.

‘And Mike . . .’
«و مایک…»

‘Yes, Boss?’
«بله، رئیس؟»

‘This is your last chance.’
«این آخرین شانس توست.»

Mike walks slowly out of Mr Frank’s office. His face is red.
مایک به آرامی از دفتر آقای فرانک بیرون می‌رود. صورتش قرمز است.

‘He can’t talk to me like that,’ he thinks. ‘I’m a good cameraman. I’m unlucky, that’s all. But I can’t be angry with him because I need my job.’
«او نمی‌تواند اینجوری با من صحبت کند،» با خود فکر می‌کند. «من یک فیلمبردار خوب هستم. من بدشانسم، همین. اما نمی‌توانم از دستش عصبانی باشم چون به کارم نیاز دارم.»

Mike sits on his chair and looks out of the window. He sees an old man sitting in his garden. He feels tired. ‘Am I too old for this job?’ thinks Mike. ‘Am I too tired?’
مایک روی صندلیش می‌نشیند و از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. یک پیرمرد را می‌بیند که در باغش نشسته است. احساس خستگی می‌کند. مایک فکر می‌کند: «آیا برای این کار زیادی پیر شده‌ام؟ آیا زیادی خسته‌ام؟»


کلمات مهم:

Cameraman: فیلمبردار

News: اخبار

Chance: شانس

Boss: رئیس

Unlucky: بدشانس

Angry: عصبانی

Trouble: دردسر

Office: دفتر

سیلاس مارنر - بخش اول
Part 2

There is a newspaper on Mike’s desk. He picks it up and reads it. There is a volcano in Hawaii. The volcano is erupting and people are leaving. Mike sees a photograph of the volcano. It looks dangerous. ‘Hmm. Maybe . . .’ he thinks.
یک روزنامه روی میز مایک است. آن را برمی‌دارد و می‌خواند. یک آتشفشان در هاوایی وجود دارد. آتشفشان در حال فوران است و مردم در حال ترک کردن هستند. مایک عکسی از آتشفشان را می‌بیند. خطرناک به نظر می‌رسد. با خود فکر می‌کند: «همم. شاید…»

Mr Frank walks past. ‘Reading the newspaper?’ he says. ‘Remember – this is your last chance.’
آقای فرانک از کنارش رد می‌شود. می‌گوید: «روزنامه می‌خوانی؟ یادت باشد – این آخرین شانس توست.»

Mike feels very angry but he says nothing. ‘This is bad,’ he thinks. ‘I must go to Hawaii and make an exciting film.’
مایک بسیار عصبانی می‌شود اما چیزی نمی‌گوید. با خود فکر می‌کند: «این بد است. من باید به هاوایی بروم و یک فیلم هیجان‌انگیز بسازم.»

‘OK,’ says the girl. ‘Look out for my friend Jenny. She has big blue eyes. Please tell her to leave the island.’
دختر می‌گوید: «خوب. مراقب دوست من جنی باش. او چشمان آبی بزرگی دارد. لطفاً به او بگو جزیره را ترک کند.»

‘OK,’ says Mike. He says goodbye to the girl. He watches the plane leave. ‘This really is my last chance,’ he thinks.
مایک می‌گوید: «خوب.» با دختر خداحافظی می‌کند. تماشا می‌کند که هواپیما پرواز می‌کند. با خود فکر می‌کند: «این واقعاً آخرین شانس من است.»

Mike gets in his car and quickly drives home. He has a nice car. It is fast and he loves it. It is also expensive. He needs to work.
مایک سوار ماشینش می‌شود و سریع به سمت خانه رانندگی می‌کند. او یک ماشین خوب دارد. سریع است و آن را دوست دارد. گران هم هست. او نیاز دارد که کار کند.

Mike stops the car next to his house. He goes in the house. ‘What do I need?’ he thinks. He puts some clothes in a bag and picks it up.
مایک ماشین را کنار خانه‌اش متوقف می‌کند. وارد خانه می‌شود. با خود فکر می‌کند: «به چه چیزهایی نیاز دارم؟» مقداری لباس در یک کیف می‌گذارد و آن را برمی‌دارد.

‘One more thing,’ he thinks. ‘My video camera.’ He picks up his camera and gives it a kiss. ‘We can do it, old friend,’ he says.
«یک چیز دیگر،» با خود فکر می‌کند. «دوربین فیلمبرداری‌ام.» دوربینش را برمی‌دارد و به آن یک بوسه می‌زند. می‌گوید: «ما از عهده‌اش برمی‌آییم، دوست قدیمی.»

Some news people are leaving Hawaii. They are getting on a plane. Mike talks to them. A girl tells him that the volcano is very dangerous.
بعضی از خبرنگاران در حال ترک هاوایی هستند. آنها در حال سوار شدن به یک هواپیما هستند. مایک با آنها صحبت می‌کند. یک دختر به او می‌گوید که آتشفشان بسیار خطرناک است.

‘I think my friend Jenny is there. She wants to make a film, too. Is she alive or dead? I don’t know,’ says the girl. ‘You must come with us,’ she says, ‘You can’t go to the volcano.’
دختر می‌گوید: «فکر می‌کنم دوست من جنی آنجاست. او هم می‌خواهد یک فیلم بسازد. زنده است یا مرده؟ نمی‌دانم.» می‌گوید: «تو باید با ما بیایی. تو نمی‌توانی به آتشفشان بروی.»

‘I want to leave the island,’ thinks Mike. ‘I don’t want to die, but . . .’
مایک فکر می‌کند: «می‌خواهم جزیره را ترک کنم. نمی‌خواهم بمیرم، اما…»

‘I can’t go with you. I have work to do,’ he says.
می‌گوید: «نمی‌توانم با شما بیایم. من کار دارم که باید انجام دهم.»

‘Later that day, Mike takes a plane to Hawaii. There are only seven people on the plane. He looks out of the window. ‘Hawaii is beautiful!’ he thinks. There are big waves on the sea. ‘I would like to go surfing,’ thinks Mike. ‘Perhaps another time.’
بعدتر در همان روز، مایک سوار یک هواپیما به مقصد هاوایی می‌شود. فقط هفت نفر در هواپیما هستند. از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. با خود فکر می‌کند: «هاوایی زیباست!» موج‌های بزرگی روی دریا است. مایک فکر می‌کند: «دوست دارم موج‌سواری کنم. شاید یک وقت دیگر.»

But as the plane gets closer, the sky is very dark.
اما هرچه هواپیما نزدیک‌تر می‌شود، آسمان بسیار تاریک است.

At the airport lots of people are running. Some people are crying. ‘The volcano is erupting,’ they say to Mike. ‘Why are you here?’
در فرودگاه افراد زیادی در حال دویدن هستند. بعضی افراد گریه می‌کنند. به مایک می‌گویند: «آتشفشان در حال فوران است. تو چرا اینجایی؟»

‘I’m here because I’m a news cameraman. A good news cameraman,’ he tells them. He can see the volcano. It is a long way away. There is black smoke and red fire. ‘Is this a good idea?’ thinks Mike.
به آنها می‌گوید: «من اینجا هستم چون یک فیلمبردار خبری هستم. یک فیلمبردار خبری خوب.» او می‌تواند آتشفشان را ببیند. راه زیادی تا آن فاصله است. دود سیاه و آتش قرمز وجود دارد. مایک فکر می‌کند: «آیا این ایده خوبی است؟»

Just then the volcano makes a big noise. A dog runs quickly past. An old woman starts to cry. Mike looks at her. He wants to say something but he can’t. The sun is hot but suddenly he is cold. He is afraid.
درست در همان لحظه آتشفشان صدای بلندی ایجاد می‌کند. یک سگ سریع می‌دود و می‌گذرد. یک پیرزن شروع به گریه می‌کند. مایک به او نگاه می‌کند. می‌خواهد چیزی بگوید اما نمی‌تواند. خورشید داغ است اما ناگهان او سردش می‌شود. می‌ترسد.

‘I can’t be afraid,’ he says. He looks at his camera and says, ‘Let’s go, old friend.’
می‌گوید: «نمی‌توانم بترسم.» به دوربینش نگاه می‌کند و می‌گوید: «بیا برویم، دوست قدیمی.»

Mike walks through the town. The sky is getting darker. The red fire over the volcano is getting bigger and bigger. Mike is feeling more afraid.
مایک از میان شهر راه می‌رود. آسمان در حال تاریک‌تر شدن است. آتش قرمز روی آتشفشان بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. مایک بیشتر و بیشتر می‌ترسد.

تصویر صفحه 2025 12 01 235454
سیلاس مارنر - بخش اول
Part 3

Mike puts his camera under his arm. He starts to run. Just then the volcano makes a noise. Mike runs faster. Suddenly, he hears a different noise.
مایک دوربینش را زیر بغلش می‌گیرد. شروع به دویدن می‌کند. درست در همان لحظه آتشفشان صدا می‌دهد. مایک سریع‌تر می‌دود. ناگهان، صدای متفاوتی می‌شنود.

‘Is that a woman?’ thinks Mike. ‘It can’t be. There is nobody here.’
مایک فکر می‌کند: «آیا این صدای یک زن است؟ نمی‌تواند باشد. اینجا کسی نیست.»

He starts to run again, but then . . . ‘Help!’
دوباره شروع به دویدن می‌کند، اما بعد… «کمک!»

‘It is somebody. They need me,’ he thinks. ‘Hello,’ he says. ‘Where are you?’ Mike looks everywhere, but he can’t see anybody.
با خود فکر می‌کند: «کسی هست. آن‌ها به من نیاز دارند.» می‌گوید: «سلام. کجایی؟» مایک همه جا را نگاه می‌کند، اما نمی‌تواند کسی را ببیند.

Another rock almost hits him. Mike feels hot and tired. ‘It’s time to go,’ says Mike. ‘Good job!’ he says to his camera.
یک سنگ دیگر تقریباً به او برخورد می‌کند. مایک احساس گرما و خستگی می‌کند. مایک می‌گوید: «وقت رفتن است.» به دوربینش می‌گوید: «کار خوبی بود!»

A bigger rock goes over his head. ‘I don’t like this. I must go now,’ he says. Mike can smell the smoke. He can feel the fire.
یک سنگ بزرگتر از بالای سرش رد می‌شود. می‌گوید: «من این را دوست ندارم. باید همین حالا بروم.» مایک می‌تواند دود را بو کند. می‌تواند آتش را احساس کند.

After two long hours, Mike is on the volcano. There is a lot of smoke and a lot of fire. Mike can’t see any people.
بعد از دو ساعت طولانی، مایک روی آتشفشان است. دود و آتش زیادی وجود دارد. مایک نمی‌تواند کسی را ببیند.

‘I must be quick,’ he thinks. Mike films the smoke and the fire. A big rock nearly hits him but he films it. ‘This film is good,’ he thinks.
با خود فکر می‌کند: «باید سریع باشم.» مایک دود و آتش را فیلم‌برداری می‌کند. یک سنگ بزرگ تقریباً به او برخورد می‌کند اما او آن را فیلم می‌گیرد. با خود فکر می‌کند: «این فیلم خوب است.»

He is afraid but happy. ‘How can Mr Frank be angry now?’ Mike thinks. He is taking lots of film.
او می‌ترسد اما خوشحال است. مایک فکر می‌کند: «چطور آقای فرانک می‌تواند الآن عصبانی باشد؟» او در حال گرفتن فیلم زیادی است.

‘Wait a minute,’ says Mike. ‘I can help.’
مایک می‌گوید: «یک لحظه صبر کن. من می‌توانم کمک کنم.»

He pushes the rock. It is too big. There are small rocks in front. He pushes them away then pushes the big rock again. It moves a little. He pushes harder. It moves a little more.
او سنگ را هل می‌دهد. خیلی بزرگ است. سنگ‌های کوچکی در جلو وجود دارند. آن‌ها را کنار می‌زند و سپس دوباره سنگ بزرگ را هل می‌دهد. کمی تکان می‌خورد. محکم‌تر هل می‌دهد. کمی بیشتر تکان می‌خورد.

‘Aargh,’ cries the woman.
زن فریاد می‌زند: «آخ.»

Suddenly the rock moves down the volcano.
ناگهان سنگ به پایین آتشفشان می‌غلتد.

The woman’s face is white. She smiles slowly.
چهره زن سفید است. او آرام لبخند می‌زند.

‘I’m here. Please help me!’
«من اینجا هستم. لطفاً کمکم کنید!»

Mike sees something behind a rock. It moves. He goes to the rock and sees a young woman there. She can’t move her leg because it is under the rock.
مایک چیزی را پشت یک سنگ می‌بیند. تکان می‌خورد. به سمت سنگ می‌رود و یک زن جوان را آنجا می‌بیند. او نمی‌تواند پای خود را تکان دهد چون زیر سنگ است.

‘Oh, thank you. Thank you,’ she says to Mike. She begins to cry. ‘My leg. I think it’s broken.’
به مایک می‌گوید: «اوه، متشکرم. متشکرم.» شروع به گریه می‌کند. «پایم. فکر می‌کنم شکسته است.»

In the town Mike meets a man. The man is leaving with his family. ‘How can I get to the volcano?’ Mike asks.
مایک در شهر با مردی روبرو می‌شود. مرد در حال ترک کردن به همراه خانواده‌اش است. مایک می‌پرسد: «چطور می‌توانم به آتشفشان بروم؟»

‘Cars don’t go to the volcano,’ says the man. ‘The drivers are afraid. You must walk.’
مرد می‌گوید: «ماشین‌ها به آتشفشان نمی‌روند. راننده‌ها می‌ترسند. باید پیاده بروی.»

‘Is it far?’ asks Mike.
مایک می‌پرسد: «دور است؟»

‘No,’ says the man. ‘But the fire is hot. Take lots of water with you.’
مرد می‌گوید: «نه. اما آتش داغ است. با خودت آب زیاد ببر.»

There is a television in a shop window. It is not showing pictures of the volcano. ‘I am the only news person here,’ Mike thinks. ‘I have a chance to make the only film about the volcano. I must go.’
یک تلویزیون در ویترین یک مغازه وجود دارد. تصاویر آتشفشان را نشان نمی‌دهد. مایک فکر می‌کند: «من تنها خبرنگار اینجا هستم. من فرصت ساختن تنها فیلم درباره آتشفشان را دارم. باید بروم.»

The road in front of him is very long. His legs feel tired but he begins to walk.
جاده مقابلش بسیار طولانی است. پاهایش احساس خستگی می‌کند اما شروع به راه رفتن می‌کند.

‘Are you Jenny?’ Mike asks.
مایک می‌پرسد: «آیا تو جنی هستی؟»

‘Yes, I am!’ she says. ‘How do you know?’
می‌گوید: «بله، منم! تو چطور می‌دانی؟»

‘It doesn’t matter now. My name is Mike. I have to carry you, Jenny. But first . . .’
«الان مهم نیست. اسم من مایک است. باید تو را حمل کنم، جنی. اما اول…»

Mike has a tripod. He ties it to Jenny’s leg. ‘Does that feel better?’ he asks.
مایک یک سه‌پایه دارد. آن را به پای جنی می‌بندد. می‌پرسد: «حالا بهتر است؟»

Jenny smiles again. ‘Thank you, Mike,’ she says. She is very tired. ‘I’m usually very careful – but not today.’
جنی دوباره لبخند می‌زند. می‌گوید: «متشکرم، مایک.» او بسیار خسته است. «من معمولاً خیلی مراقب هستم – اما امروز نه.»

‘Come on. We have to get off the volcano,’ says Mike.
مایک می‌گوید: «بیا. ما باید از آتشفشان پایین برویم.»

‘Put your arm around me,’ Mike tells Jenny. He puts down his camera. Jenny gets up slowly. Her leg is very bad.
مایک به جنی می‌گوید: «دستت را دور من بنداز.» دوربینش را زمین می‌گذارد. جنی به آرامی بلند می‌شود. پایش بسیار بد است.

‘Take it easy,’ Mike says. They start to walk very slowly.
مایک می‌گوید: «آرام باش.» آن‌ها شروع به راه رفتن بسیار آهسته می‌کنند.

‘It’s okay,’ he says. ‘You’re okay.’
می‌گوید: «اشکالی ندارد. حالت خوب است.»

Mette by metre they move down the volcano. They are almost hit by rocks. Black smoke is in their mouths. Hot fire is close behind them. But they are alive.
آن‌ها متر به متر از آتشفشان پایین می‌روند. تقریباً مورد اصابت سنگ‌ها قرار می‌گیرند. دود سیاه در دهان‌هایشان است. آتش داغ نزدیک پشت سرشان است. اما آن‌ها زنده هستند.

کلمات مهم:

Tripod – سه‌پایه

Volcano – آتشفشان

Broken – شکسته

سیلاس مارنر - بخش اول
Part 4

‘Mike – wait,’ says Jenny suddenly. ‘Your camera!’
«مایک – صبر کن،» جنی ناگهان می‌گوید. «دوربین تو!»

She stops walking.
او از راه رفتن می‌ایستد.

Her face is black with smoke.
صورتش از دود سیاه شده است.

Jenny’s blue eyes look at Mike.
چشمان آبی جنی به مایک نگاه می‌کنند.

Mike looks back at Jenny.
مایک به جنی نگاه می‌کند.

‘You’re more important than my camera,’ he tells her.
به او می‌گوید: «تو از دوربینم مهم‌تری.»

‘But the volcano . . . I can wait here. You go back. It’s not too late.’
«اما آتشفشان… من می‌توانم اینجا صبر کنم. تو برگرد. خیلی دیر نیست.»

Mike says nothing.
مایک چیزی نمی‌گوید.

They keep walking slowly down the volcano – and away from Mike’s camera.
آنها به راه رفتن آهسته به پایین آتشفشان ادامه می‌دهند – و دور از دوربین مایک.

Jenny is now very tired.
جنی الآن بسیار خسته است.

Her leg is badly broken.
پایش به شدت شکسته است.

Mike stops behind a big rock.
مایک پشت یک سنگ بزرگ می‌ایستد.

‘Do you want some water?’ he asks.
می‌پرسد: «آیا کمی آب می‌خواهی؟»

Mike has some water in his bag.
مایک کمی آب در کیفش دارد.

Jenny and Mike are both thirsty.
جنی و مایک هر دو تشنه هستند.

They drink the water.
آنها آب می‌نوشند.

Jenny begins to go to sleep.
جنی شروع می‌کند به خواب رفتن.

‘This is dangerous. Jenny must stay alive,’ Mike thinks.
مایک فکر می‌کند: «این خطرناک است. جنی باید زنده بماند.»

‘Don’t go to sleep, Jenny. Talk to me.
«نخواب، جنی. با من حرف بزن.

Where is your home?
خانه تو کجاست؟

Tell me about your family.
در مورد خانواده‌ات به من بگو.

Do you like books?’
کتاب دوست داری؟»

They walk and Jenny talks.
آنها راه می‌روند و جنی حرف می‌زند.

When she stops talking, Mike asks another question.
وقتی حرف زدن را متوقف می‌کند، مایک سؤال دیگری می‌پرسد.

They are almost off the volcano.
آنها تقریباً از آتشفشان خارج شده‌اند.

Mike looks back.
مایک به عقب نگاه می‌کند.

Where is his camera?
دوربینش کجاست؟

Is it in the fire?
آیا در آتش است؟

They are off the volcano.
آنها از آتشفشان خارج شده‌اند.

Mike sits down next to Jenny.
مایک کنار جنی می‌نشیند.

He puts his head in his hands.
سرش را در دستانش می‌گذارد.

‘What’s the matter?’ asks Jenny.
جنی می‌پرسد: «چه شده؟»

‘Everything,’ says Mike. ‘I have no camera and no film. Now I don’t have a job. There are no more chances.’
مایک می‌گوید: «همه چیز. من دوربین ندارم و فیلم ندارم. الآن کار هم ندارم. دیگر هیچ شانسی باقی نمانده است.»

Jenny puts her arm around him. ‘It’s okay.’
جنی دستش را دور او می‌اندازد. «اشکالی ندارد.»

Two hours later, they walk into the town.
دو ساعت بعد، آنها به داخل شهر راه می‌روند.

People come out to see them.
مردم بیرون می‌آیند تا آنها را ببینند.

‘Are you all right?’ they ask Jenny.
از جنی می‌پرسند: «حالت خوب است؟»

‘I have a broken leg, but I am alive,’ she says, and looks at Mike. ‘Thank you, Mike.’
می‌گوید: «پام شکسته، اما زنده‌ام،» و به مایک نگاه می‌کند. «ممنون، مایک.»

He smiles.
او لبخند می‌زند.

‘There is a helicopter waiting for you,’ says a man in a suit.
یک مرد با کت و شلوار می‌گوید: «یک هلیکوپتر منتظر شماست.»

‘It is leaving the island. You must get on quickly.’
«در حال ترک جزیره است. باید سریع سوار شوید.»

The man helps them into the helicopter.
مرد به آنها کمک می‌کند تا سوار هلیکوپتر شوند.

In the helicopter, a man says to Mike, ‘Do you need anything?’
در هلیکوپتر، یک مرد به مایک می‌گوید: «چیزی نیاز داری؟»

‘My camera,’ he says. ‘But it is on the volcano.
می‌گوید: «دوربینم. اما روی آتشفشان است.»

My camera is my best friend and oldest friend.’
«دوربینم بهترین دوست و قدیمی‌ترین دوست من است.»

Mike closes his eyes and goes to sleep.
مایک چشمانش را می‌بندد و به خواب می‌رود.

22
Mike is now at home.
مایک الآن در خانه است.

He does not want to see his boss, Mr Frank.
او نمی‌خواهد رئیسش، آقای فرانک را ببیند.

Then one morning he hears the telephone. ‘Hello?’ he says.
سپس یک صبح صدای تلفن را می‌شنود. می‌گوید: «سلام؟»

‘This is Mr Frank. You must come to work tomorrow. I need to talk to you. Goodbye.’
«این آقای فرانک است. تو باید فردا سر کار بیایی. باید با تو صحبت کنم. خداحافظ.»

The next day, Mike goes to work.
روز بعد، مایک سر کار می‌رود.

His friends are happy to see him. ‘Well done, Mike,’ they say.
دوستانش از دیدن او خوشحال هستند. آنها می‌گویند: «آفرین، مایک.»

‘Thanks,’ says Mike.
مایک می‌گوید: «ممنون.»

He is happy to see his friends, but he is afraid of Mr Frank.
او از دیدن دوستانش خوشحال است، اما از آقای فرانک می‌ترسد.

His boss sees him. ‘You, get in here.’
رئیسش او را می‌بیند. «تو، بیا اینجا.»

‘This is it,’ thinks Mike.
مایک با خود فکر می‌کند: «همین است.»

In the office Mr Frank looks at Mike.
در دفتر، آقای فرانک به مایک نگاه می‌کند.

He has something in his hands. ‘Do you remember the people in the helicopter?’ he asks.
او چیزی در دستانش دارد. می‌پرسد: «آدم‌های داخل هلیکوپتر را یادت هست؟»

‘Yes,’ says Mike.
مایک می‌گوید: «بله.»

‘They remember you. I think you need to thank them.’
«آنها تو را به خاطر دارند. فکر می‌کنم باید از آنها تشکر کنی.»

He moves his hands.
او دستانش را حرکت می‌دهد.

There is Mike’s camera.
دوربین مایک آنجاست.

‘My camera!’ says Mike.
مایک می‌گوید: «دوربین من!»

‘The camera is broken,’ says Mr Frank, ‘But we have the film and it’s very good.’ He smiles.
آقای فرانک می‌گوید: «دوربین شکسته است، اما ما فیلم را داریم و بسیار خوب است.» او لبخند می‌زند.

‘My old friend,’ says Mike to his camera. He gives it a kiss.
مایک به دوربینش می‌گوید: «دوست قدیمی من.» به آن یک بوسه می‌زند.

‘Let’s watch your video,’ Mr Frank says.
آقای فرانک می‌گوید: «بیا ویدیوی تو را تماشا کنیم.»

They watch the film on the TV.
آنها فیلم را روی تلویزیون تماشا می‌کنند.

They can see Mike and Jenny.
آنها می‌توانند مایک و جنی را ببینند.

Mike moves the big rock.
مایک سنگ بزرگ را حرکت می‌دهد.

He helps Jenny to walk.
او به جنی کمک می‌کند تا راه برود.

Big rocks are falling out of the sky.
سنگ‌های بزرگ از آسمان در حال افتادن هستند.

The volcano makes a noise.
آتشفشان صدا می‌دهد.

The fire is red and the smoke is black.
آتش قرمز است و دود سیاه.

It is very exciting.
بسیار هیجان‌انگیز است.

‘Next time, remember to turn it off. Or maybe not!’ says Mr Frank. ‘This video hits me . . . right here!’
آقای فرانک می‌گوید: «دفعه بعد، یادت باشد آن را خاموش کنی. یا شاید نه! این ویدیو به من ضربه می‌زند… درست اینجا!»

Then Mr Frank says, ‘Oh, and Mike – we have a new news person.’
سپس آقای فرانک می‌گوید: «اوه، و مایک – ما یک خبرنگار جدید داریم.»

Jenny comes into the room.
جنی وارد اتاق می‌شود.

She isn’t black with smoke now.
او الآن سیاه از دود نیست.

She smiles at Mike.
به مایک لبخند می‌زند.

‘She’s beautiful,’ Mike thinks. ‘She hits me . . . right here!’
مایک با خود فکر می‌کند: «او زیباست. او به من ضربه می‌زند… درست اینجا!»


 کلمه مهم:

Camera – دوربین

Volcano – آتشفشان

Helicopter – هلیکوپتر

Film – فیلم

تصویر صفحه 2025 12 01 235514 1