برو ادامه مطالعه 📖
Chapter 1: Anne Arrives in Avonlea آن در آونلی میرسد
Chapter 1 | Part 1
"You don't want me!" cried the child suddenly. "You don't want me because I'm not a boy!"
"شما من را نمیخواهید!" کودک ناگهان فریاد زد. "شما من را نمیخواهید چون من پسر نیستم!"
One fine spring afternoon in Avonlea, Mrs. Rachel Lynde sat by her kitchen window. She often sat there because she could see the Avonlea road very well from there.
در یک بعدازظهر زیبای بهاری در آونلی، خانم ریچل لیند کنار پنجره آشپزخانهاش نشسته بود. او اغلب آنجا مینشست زیرا میتوانست جاده آونلی را به خوبی ببیند.
A man with a horse and buggy came up the road. It was Mrs. Lynde's neighbor, Matthew Cuthbert.
مردی با یک اسب و کالسکه از جاده بالا آمد. او همسایه خانم لیند، متیو کاتبرت بود.
"Where's Matthew going?" thought Mrs. Lynde in surprise. "It's half past three in the afternoon and he has a lot of work on his farm. Where's he going and why is he going there?"
"متیو کجا میرود؟" خانم لیند با تعجب فکر کرد. "الان ساعت سه و نیم بعدازظهر است و او کارهای زیادی در مزرعهاش دارد. کجا میرود و چرا آنجا میرود؟"
Matthew Cuthbert lived with his sister, Marilla, in Green Gables, a large old house near Mrs. Lynde's home. Later, Mrs. Lynde walked to Green Gables.
متیو کاتبرت با خواهرش، ماریلا، در گرین گیبلز، یک خانه قدیمی بزرگ نزدیک خانه خانم لیند زندگی میکرد. بعداً، خانم لیند به سمت گرین گیبلز رفت.
کلمات مهم
- cried: فریاد زد
- buggy: کالسکه
Marilla Cuthbert was busy in the kitchen. She was a tall, thin woman with gray hair.
ماریا کاتبرت در آشپزخانه مشغول بود. او زنی قد بلند، لاغر و با موهای خاکستری بود.
Marilla wasn't young or pretty, and she didn't smile very much. But she had a kind heart.
ماریا نه جوان بود و نه زیبا، و زیاد لبخند نمیزد. اما قلب مهربانی داشت.
"Hello, Marilla," said Mrs. Lynde. "I saw Matthew on the road. Where's he going?"
"سلام، ماریا" خانم لیند گفت. "متیو را در جاده دیدم. او کجا میرود؟"
"To Bright River Station," answered Marilla. "We're getting a little boy from an orphanage in Nova Scotia. He's coming on the train this afternoon."
"به ایستگاه برایت ریور" ماریا پاسخ داد. "ما یک پسر کوچک را از یتیمخانهای در نوا اسکوشیا میآوریم. او بعدازظهر با قطار میآید."
Mrs. Lynde couldn't speak. Then she said, "An orphan boy! Why do you want an orphan boy?"
خانم لیند نمیتوانست حرف بزند. سپس گفت: "یک پسر یتیم! چرا شما یک پسر یتیم میخواهید؟"
"Matthew is sixty years old," answered Marilla. "His heart isn't very strong. He wants a boy to help him on the farm."
"متیو شصت ساله است،" ماریا پاسخ داد. "قلبش خیلی قوی نیست. او پسری میخواهد که در مزرعه به او کمک کند."
"We heard about Mrs. Spencer at White Sands. She's getting a little girl from the orphanage. Matthew and I want a little boy."
"ما درباره خانم اسپنسر در وایت سندز شنیدیم. او یک دختر کوچک را از یتیمخانه میآورد. متیو و من یک پسر کوچک میخواهیم."
"Mrs. Spencer went to the orphanage today. She's bringing a boy back on the train and she's going to leave him at the station. Matthew will meet him there."
"خانم اسپنسر امروز به یتیمخانه رفت. او پسری را با قطار میآورد و او را در ایستگاه میگذارد. متیو آنجا با او ملاقات خواهد کرد."
کلمات مهم
- orphanage: یتیمخانه
"I think you're doing a very stupid thing, Marilla," said Mrs. Lynde. "You're bringing a strange boy into your house. You don't know anything about him."
"فکر میکنم کار بسیار احمقانهای انجام میدهی، ماریا," خانم لیند گفت. "تو یک پسر غریبه را به خانهات میآوری. تو هیچ چیزی درباره او نمیدانی."
"I read a story in the newspaper about an orphan. This child lived with a Canadian family. The child lit a fire one night and the family died in the fire. But it was a girl, not a boy."
"من در روزنامه داستانی درباره یک یتیم خواندم. این کودک با یک خانواده کانادایی زندگی میکرد. یک شب کودک آتشی روشن کرد و خانواده در آتش سوختند. اما او یک دختر بود، نه پسر."
"But we're not getting a girl," said Marilla. "We don't want a girl. We're getting a boy."
"اما ما یک دختر نمیگیریم," ماریا گفت. "ما یک دختر نمیخواهیم. ما یک پسر میگیریم."
Chapter 1 | Part 2
Bright River Station was about twelve kilometers from Avonlea. Matthew drove there slowly in the buggy. When he arrived at Bright River, it was late. He couldn't see a train.
ایستگاه برایت ریور حدود دوازده کیلومتر از اونلیا فاصله داشت. متیو آرام با کالسکه به آنجا رفت. وقتی به برایت ریور رسید، دیر شده بود. او هیچ قطاری ندید.
There was only one person at the station, a little girl about eleven years old. She was very thin with large gray eyes and long red hair. She wore a short, ugly dress and carried an old bag.
در ایستگاه فقط یک نفر بود، دختری حدود یازده ساله. او بسیار لاغر بود با چشمان خاکستری بزرگ و موهای قرمز بلند. او یک لباس کوتاه و زشت پوشیده بود و یک کیف قدیمی حمل میکرد.
When she saw Matthew, she smiled. Then she put out her hand. "Are you Mr. Matthew Cuthbert of Green Gables?" she asked. "I'm from the orphanage. Mrs. Spencer brought me here."
وقتی او متیو را دید، لبخند زد. سپس دستش را دراز کرد. "آیا شما آقای متیو کاتبرت از گرین گیبلز هستید؟" او پرسید. "من از یتیمخانه آمدهام. خانم اسپنسر من را به اینجا آورد."
Matthew took the child's hand. "There's a mistake," he thought. "This is a girl, not a boy!"
متیو دست کودک را گرفت. "یک اشتباه شده است," او فکر کرد. "این یک دختر است، نه یک پسر!"
"When you weren't here at the station," said the child, "I thought, 'I can sleep in that big tree tonight. I know he'll come in the morning.' I know it's a long way to your house. Mrs. Spencer told me. But I love driving. And I'm going to have a home with you. That's wonderful. I never had a home."
"وقتی شما در ایستگاه نبودید," کودک گفت، "فکر کردم، 'میتوانم امشب روی آن درخت بزرگ بخوابم. میدانم که او صبح خواهد آمد.' من میدانم که خانه شما راه درازی دارد. خانم اسپنسر به من گفت. اما من رانندگی را دوست دارم. و قرار است با شما یک خانه داشته باشم. این فوقالعاده است. من هرگز خانهای نداشتم."
"I was late," said Matthew slowly. "I'm sorry." He took the little girl's bag and they walked to the buggy.
متیو به آرامی گفت: "من دیر کردم. متاسفم." او کیف دختر کوچک را برداشت و به سمت درشکه رفتند.
"I can't leave this child at the station," he thought. "I'll take her back to Green Gables. Marilla can tell her about the mistake."
او با خود فکر کرد: "نمیتوانم این کودک را در ایستگاه رها کنم. او را به گرین گیبلز میبرم. ماریلا میتواند اشتباه را به او بگوید."
The girl got into the buggy and Matthew drove home. The child talked and talked. Matthew listened.
دختر سوار درشکه شد و متیو به سمت خانه رفت. کودک مدام صحبت میکرد و متیو گوش میداد.
"Look at those trees with the beautiful white flowers," said the girl.
دختر گفت: "به آن درختان با گلهای سفید زیبا نگاه کن."
"I love the color white. I'd like a beautiful white dress. I never had a pretty dress."
"من رنگ سفید را دوست دارم. دوست دارم یک لباس سفید زیبا داشته باشم. من هرگز لباسی زیبا نداشتم."
"They only gave us ugly clothes at the orphanage. I know I'm going to be very happy with you."
"در یتیمخانه فقط لباسهای زشت به ما میدادند. میدانم که با شما خیلی خوشحال خواهم بود."
"But one thing makes me sad. Look at my hair. What color is it?"
"اما یک چیز مرا ناراحت میکند. به موهایم نگاه کن. چه رنگی هستند؟"
"Isn't it red?" asked Matthew.
متیو پرسید: "آیا قرمز نیست؟"
"Yes," said the little girl sadly. "It's red. I hate my red hair."
دختر کوچک با ناراحتی گفت: "بله، قرمز است. من از موهای قرمزم متنفرم."
It was evening when they arrived at Green Gables. Marilla came to the door and looked at the child in surprise.
هنگامی که به گرین گیبلز رسیدند، غروب بود. ماریلا به در آمد و با تعجب به کودک نگاه کرد.
Chapter 1 | Part 3
"Who's this, Matthew?" she asked. "Where's the boy?"
"این کیست، متیو؟" او پرسید. "پسری که قرار بود بیاید کجاست؟"
"There wasn't a boy," said Matthew unhappily. "There was only her. I couldn't leave her at the station."
"پسری نبود," متیو با ناراحتی گفت. "فقط او آنجا بود. نمیتوانستم او را در ایستگاه تنها بگذارم."
"You don't want me!" cried the child suddenly. "You don't want me because I'm not a boy! Oh, what shall I do?"
"شما مرا نمیخواهید!" کودک ناگهان گریه کرد. "شما مرا نمیخواهید چون پسر نیستم! آه، چه کنم؟"
"Don't cry," said Marilla. "We can't send you back to the orphanage tonight. You'll have to stay here. What's your name?"
"گریه نکن," ماریلا گفت. "ما امشب نمیتوانیم تو را به یتیمخانه برگردانیم. باید اینجا بمانی. نامت چیست؟"
The child stopped crying. "Can you call me Cordelia?" she asked.
کودک گریهاش را قطع کرد. "میتوانی مرا کوردلیا صدا بزنی؟" او پرسید.
"Cordelia! Is that your name?" asked Marilla in surprise.
"کوردلیا! این نام توست؟" ماریلا با تعجب پرسید.
"No," said the child sadly. "But Cordelia is a prettier name than mine. My name is Anne Shirley. Anne with an 'e'. But please call me Cordelia."
"نه," کودک با ناراحتی گفت. "اما کوردلیا نام زیباتری از نام من است. نام من آن شرلی است. آن با 'e'. اما لطفاً مرا کوردلیا صدا بزن."
"No," said Marilla, but she smiled. "Anne is a very good name. Now come and eat something, Anne."
"نه," ماریلا گفت اما لبخند زد. "آن نام بسیار خوبی است. حالا بیا و چیزی بخور، آن."
Anne sat down at the table but she couldn't eat anything. So Marilla took her upstairs to a small bedroom. Anne took off her clothes and got sadly into bed.
آن پشت میز نشست اما نتوانست چیزی بخورد. بنابراین، ماریلا او را به طبقه بالا به یک اتاق کوچک برد. آن لباسهایش را درآورد و با ناراحتی به تخت رفت.
Marilla went downstairs and washed the plates. Matthew sat in a chair. He didn't say very much.
مارلا به طبقه پایین رفت و ظرفها را شست. متیو روی یک صندلی نشست. او چیز زیادی نگفت.
"I'll drive to Mrs. Spencer's house tomorrow," said Marilla, "and I'll ask her about this mistake. We'll have to send this child back."
مارلا گفت: "فردا به خانه خانم اسپنسر میروم و درباره این اشتباه از او سؤال میکنم. باید این بچه را برگردانیم."
"She's a very nice little girl," said Matthew slowly, "and very interesting. She likes to talk. And she wants to stay with us."
متیو به آرامی گفت: "او دختر کوچولوی بسیار خوبی است و خیلی جالب. او دوست دارد صحبت کند. و میخواهد با ما بماند."
Marilla was very surprised. "But, Matthew, she can't stay here," she said. "A girl can't help you on the farm."
مارلا بسیار متعجب شد. او گفت: "اما متیو، او نمیتواند اینجا بماند. یک دختر نمیتواند در مزرعه به تو کمک کند."
"But maybe we can help her," answered Matthew quietly.
متیو به آرامی پاسخ داد: "اما شاید ما بتوانیم به او کمک کنیم."
"I'm going to send her back to the orphanage," said Marilla. "I don't want an orphan girl."
مارلا گفت: "من او را به یتیمخانه برمیگردانم. من یک دختر یتیم نمیخواهم."
"All right, Marilla," said Matthew. "I'm going to bed now."
متیو گفت: "خیلی خوب، مارلا. من حالا به رختخواب میروم."
Marilla put the plates away and went to bed, too. And in the room upstairs, the little orphan girl cried and cried.
مارلا ظرفها را کنار گذاشت و به رختخواب رفت. و در اتاق طبقه بالا، دختر کوچولوی یتیم گریه کرد و گریه کرد.
Chapter 2: A Sad Story داستان غمگین
Chapter 2 | Part 1
"They wanted to be kind," Anne said slowly. "But they were always very tired. They couldn't really be kind to me."
"آنها میخواستند مهربان باشند," آنه به آرامی گفت. "اما همیشه خیلی خسته بودند. آنها واقعاً نمیتوانستند با من مهربان باشند."
Then Anne woke up the next morning, she felt happy. She jumped out of bed and ran to the window.
صبح روز بعد که آنه بیدار شد، احساس خوشحالی کرد. از تخت بیرون پرید و به سمت پنجره دوید.
"This is a wonderful place!" she thought. Then, suddenly, she remembered. She felt very sad again.
"این یک جای فوقالعاده است!" او فکر کرد. سپس ناگهان یادش آمد. دوباره بسیار ناراحت شد.
"But I can't stay here," she thought. "They don't want me because I'm not a boy."
"اما من نمیتوانم اینجا بمانم," او فکر کرد. "آنها مرا نمیخواهند چون من پسر نیستم."
Marilla came into the room. "Good morning, Anne," she said. "Breakfast is waiting. Wash your face and put on your clothes."
ماریلا وارد اتاق شد. "صبح بخیر، آنه," او گفت. "صبحانه آماده است. صورتت را بشوی و لباست را بپوش."
"I'm feeling very hungry," Anne said. "I can never be sad in the mornings. I love mornings."
"من خیلی گرسنه هستم," آنه گفت. "من هرگز صبحها ناراحت نمیشوم. من عاشق صبحها هستم."
After breakfast, Anne washed the plates and cups. Marilla watched carefully, but Anne did the job well.
بعد از صبحانه، آن بشقابها و فنجانها را شست. ماریلا با دقت نگاه کرد، اما آن کار را به خوبی انجام داد.
"This afternoon I'm going to drive to White Sands," Marilla said. "You'll come with me, Anne, and we'll talk to Mrs. Spencer."
ماریلا گفت: "امروز بعدازظهر به وایت سندز میروم. تو هم با من میآیی، آن، و با خانم اسپنسر صحبت خواهیم کرد."
Matthew didn't say anything, but he looked very sad. Later, he got the horse and buggy ready for Marilla.
متیو چیزی نگفت، اما بسیار ناراحت به نظر میرسید. بعداً او اسب و درشکه را برای ماریلا آماده کرد.
Marilla drove, and Anne sat next to her. "Is it a long way to White Sands?" asked Anne.
ماریلا رانندگی کرد و آن کنار او نشست. آن پرسید: "تا وایت سندز راه زیادی است؟"
"About eight kilometers," answered Marilla. "I know you like to talk, Anne. So tell me your story."
ماریلا پاسخ داد: "حدود هشت کیلومتر." سپس ادامه داد: "میدانم که دوست داری صحبت کنی، آن. پس داستانت را برایم تعریف کن."
"It isn't very interesting," said Anne. "I was born in Bolingbroke in Nova Scotia, and I was eleven last March. My parents were teachers. But they died when I was a baby."
آن گفت: "خیلی جالب نیست. من در بولینگبروک در نوا اسکوشیا به دنیا آمدم و یازده ساله بودم در ماه مارس گذشته. والدینم معلم بودند. اما زمانی که نوزاد بودم، فوت کردند."
"So their cleaner, Mrs. Thomas, and her husband took me into their house."
"پس خدمتکار آنها، خانم توماس، و همسرش مرا به خانه خود بردند."
Chapter 2 | Part 2
"Mrs. Thomas had four children. I helped her with them. But then Mr. Thomas died in an accident. Mrs. Thomas and the children went to Mr. Thomas's parents. They didn't want me."
"خانم توماس چهار بچه داشت. من به او در نگهداری از آنها کمک میکردم. اما بعد آقای توماس در یک تصادف فوت کرد. خانم توماس و بچهها به خانه والدین آقای توماس رفتند. آنها مرا نمیخواستند."
"Then Mrs. Hammond, Mrs. Thomas's friend, took me into her house. She had eight children. They were very hard work. Then Mrs. Hammond moved away. I had to go to the orphanage because nobody wanted me. I was there for four months."
"بعد خانم هموند، دوست خانم توماس، مرا به خانه خود برد. او هشت بچه داشت. آنها کار بسیار سختی بودند. بعد خانم هموند رفت. من مجبور شدم به یتیمخانه بروم چون هیچکسی مرا نمیخواست. چهار ماه آنجا بودم."
"Did you go to school?" asked Marilla.
ماریلا پرسید: "آیا به مدرسه میرفتی؟"
"No, not often," answered Anne. "I didn't have time. I was always busy with the children. But I like reading very much."
آن پاسخ داد: "نه، نه زیاد. وقت نداشتم. همیشه مشغول بچهها بودم. اما خیلی به خواندن علاقه دارم."
"Were these women-Mrs. Thomas and Mrs. Hammond-kind to you?" asked Marilla.
ماریلا پرسید: "آیا این زنها—خانم توماس و خانم هموند—با تو مهربان بودند؟"
"They wanted to be kind," Anne said slowly. "But they were always very tired. They couldn't really be kind to me." Marilla suddenly felt very sorry for Anne. The little girl's life was very sad. Nobody wanted her or loved her.
آن با کندی گفت: "آنها میخواستند مهربان باشند، اما همیشه خیلی خسته بودند. واقعاً نمیتوانستند با من مهربان باشند." ماریلا ناگهان خیلی برای آن ناراحت شد. زندگی دخترک خیلی غمانگیز بود. هیچکس او را نمیخواست یا دوست نداشت.
When Mrs. Spencer saw Marilla and Anne, she was very surprised. Marilla told her about the problem.
زمانی که خانم اسپنسر ماریلا و آن را دید، خیلی متعجب شد. ماریلا مشکل را برایش توضیح داد.
"I'm very sorry," answered Mrs. Spencer. "I made a mistake. But I have an idea. My neighbor, Mrs. Blewett, has a new baby. She wants a girl to help her. Anne can go and live with her."
خانم اسپنسر پاسخ داد: "خیلی متأسفم. من اشتباه کردم. اما یک ایده دارم. همسایه من، خانم بلوئت، یک بچه تازه به دنیا آورده است. او یک دختر میخواهد که به او کمک کند. آن میتواند برود و با او زندگی کند."
"Oh," said Marilla. She knew about Mrs. Blewett. Mrs. Blewett had a lot of children, but she wasn't very kind to them.
ماریلا گفت: "آه." او درباره خانم بلوئت میدانست. خانم بلوئت بچههای زیادی داشت، اما خیلی با آنها مهربان نبود.
"Look!" said Mrs. Spencer.
خانم اسپنسر گفت: "ببین!"
Chapter 2 | Part 3
"Here's Mrs. Blewett now."
"این خانم بلوئت حالا است."
Mrs. Blewett had small, cold eyes.
خانم بلوئت چشمان کوچک و سردی داشت.
"This is Marilla Cuthbert from Green Gables," Mrs. Spencer told her. "And this little girl is from the orphanage. I brought her for Marilla but Marilla wants a boy. Would you like her?"
خانم اسپنسر به او گفت: "این ماریلا کاتبرت از گرین گابلز است. و این دختر کوچک از یتیمخانه است. او را برای ماریلا آوردم اما ماریلا پسری میخواهد. آیا او را میخواهید؟"
Mrs. Blewett looked at Anne for a long time. She didn't smile. "She's very thin," she said. "I hope she's strong. She'll have to work hard. Yes, Mrs. Spencer, I'll take this girl. She can come home with me now."
خانم بلوئت برای مدت طولانی به آن نگاه کرد. او لبخند نزد. "خیلی لاغر است"، گفت. "امیدوارم که قوی باشد. باید سخت کار کند. بله، خانم اسپنسر، من این دختر را میپذیرم. او میتواند حالا با من به خانه بیاید."
Marilla looked at Anne's unhappy face. "I can't give Anne to Mrs. Blewett," she thought. "Wait," she said. "First I have to discuss things with my brother, Matthew. He wants Anne to stay with us."
ماریلا به چهره ناراحت آن نگاه کرد. او فکر کرد: "من نمیتوانم آن را به خانم بلوئت بدهم." سپس گفت: "صبر کن. اول باید با برادرم، متیو، در مورد این موضوع صحبت کنم. او میخواهد آن پیش ما بماند."
Anne looked at Marilla in surprise. Then she jumped up and ran across the room. "Can I really stay with you at Green Gables?" she asked. "Did you really say that?"
آن با تعجب به ماریلا نگاه کرد. سپس بلند شد و به طرف دیگر اتاق دوید. "آیا واقعاً میتوانم با شما در گرین گابلز بمانم؟" او پرسید. "آیا واقعاً این را گفتید؟"
"I don't know," said Marilla. "Now sit down and be quiet."
ماریلا گفت: "نمیدانم. حالا بنشین و ساکت باش."
When Marilla and Anne arrived at Green Gables, Matthew met them. He was very happy when he saw Anne. Later, Marilla told him about Mrs. Blewett. She told him Anne's story, too. Matthew wasn't usually angry, but he was very angry about Mrs. Blewett.
زمانی که ماریلا و آن به گرین گابلز رسیدند، متیو به استقبال آنها آمد. او وقتی آن را دید خیلی خوشحال شد. بعداً، ماریلا موضوع خانم بلوئت را برای او گفت. او همچنین داستان آن را برایش تعریف کرد. متیو معمولاً عصبانی نمیشد، اما از خانم بلوئت خیلی عصبانی شد.
"That Blewett woman is very unkind," he said.
او گفت: "آن زن بلوئت خیلی بیرحم است."
"I know," said Marilla. "I don't like her. All right, Matthew, Anne can stay here with us. But I don't know very much about children. I hope I don't make any mistakes with her."
ماریلا گفت: "میدانم. من او را دوست ندارم. خوب، متیو، آن میتواند اینجا با ما بماند. اما من خیلی در مورد بچهها نمیدانم. امیدوارم اشتباهی با او نکنم."
"Thank you, Marilla," said Matthew happily. "Anne's a very interesting little girl. Be good to her. Then she'll always love you."
متیو با خوشحالی گفت: "ممنونم، ماریلا. آن دختر خیلی جالبی است. با او خوب باش. سپس همیشه تو را دوست خواهد داشت."