برو ادامه مطالعه 📖
Gabriel Oak Falls in Love
گابریل اوک عاشق میشود
Gabriel Oak was a sensible man of good character, who had been brought up by his father as a shepherd, and then managed to save enough money to rent his own farm on Norcombe Hill, in Dorset.
گابریل اوک مردی عاقل و خوشاخلاق بود که پدرش او را بهعنوان یک چوپان بزرگ کرده بود و سپس توانسته بود بهاندازه کافی پول پسانداز کند تا مزرعهای در تپه نورکامب، در دورست اجاره کند.
He was twenty-eight, a tall, well-built man, who did not seem, however, to think his appearance was very important.
او بیستوهشت ساله بود، مردی قدبلند و خوشاندام، اما به نظر نمیرسید که ظاهرش را چندان مهم بداند.
One winter morning he was in one of his fields on the side of Norcombe Hill.
یک صبح زمستانی، او در یکی از مزارعش در دامنه تپه نورکامب بود.
Looking over his gate, Gabriel could see a yellow cart, loaded with furniture and plants, coming up the road.
او از بالای دروازهاش نگاه کرد و یک گاری زردرنگ را دید که پر از وسایل خانه و گیاهان بود و از جاده بالا میآمد.
Right on top of the pile sat a handsome young woman.
در بالای این بار، یک زن جوان و زیبا نشسته بود.
As Gabriel was watching, the cart stopped at the top of the hill, and the driver climbed down to go back and fetch something that had fallen off.
هنگامی که گابریل در حال تماشا بود، گاری در بالای تپه متوقف شد و راننده پایین آمد تا چیزی را که افتاده بود بردارد.
The girl sat quietly in the sunshine for a few minutes.
دختر برای چند دقیقه در سکوت زیر نور خورشید نشست.
Then she picked up a parcel lying next to her, and looked round to see if the driver was coming back.
سپس بستهای که در کنار او بود را برداشت و اطراف را نگاه کرد تا ببیند آیا راننده بازمیگردد یا نه.
There was no sign of him. She unwrapped the parcel, and took out the mirror it contained.
هیچ نشانی از راننده نبود. او بسته را باز کرد و آینهای را که درون آن بود بیرون آورد.
The sun shone on her lovely face and hair.
نور خورشید بر صورت و موهای زیبای او تابید.
Although it was December, she looked almost summery, sitting there in her bright red jacket with the fresh green plants around her.
با اینکه ماه دسامبر بود، اما او تقریباً تابستانی به نظر میرسید، در حالی که در آن کت قرمز روشن با گیاهان سبز تازه در اطرافش نشسته بود.
She looked at herself in the mirror and smiled, thinking that only the birds could see her.
او در آینه به خود نگاه کرد و لبخند زد، با این فکر که فقط پرندگان میتوانند او را ببینند.
But behind the gate Gabriel Oak was watching too.
اما در پشت دروازه، گابریل اوک نیز در حال تماشا بود.
'She must be rather vain,' he thought. 'She doesn't need to look in that mirror at all!'
«او باید کمی خودبین باشد،» او با خود فکر کرد. «اصلاً نیازی ندارد که در آن آینه نگاه کند!»
As the girl smiled and blushed at herself, she seemed to be dreaming, dreaming perhaps of men's hearts won and lost.
وقتی دختر لبخند زد و از دیدن خود سرخ شد، به نظر میرسید که در حال رویاپردازی است، شاید درباره دلهایی که به دست آورده و از دست داده است.
When she heard the driver's footsteps, she packed the mirror away.
وقتی صدای قدمهای راننده را شنید، آینه را دوباره بست و کنار گذاشت.
The cart moved on downhill to the toll-gate. Gabriel followed on foot.
گاری به سمت پایین تپه و دروازه عوارض حرکت کرد. گابریل نیز پیاده دنبال آن رفت.
As he came closer he could hear the driver arguing with the gatekeeper.
هنگامی که نزدیکتر شد، صدای بحث راننده با نگهبان دروازه را شنید.
'My mistress's niece, that's her on top of the furniture, is not going to pay you the extra twopence,' said the driver.
راننده گفت: «برادرزاده خانم من، همان که بالای وسایل نشسته، قصد ندارد آن دو پنی اضافه را به شما بپردازد.»
'She says she's offered you quite enough already.'
«او میگوید که همین حالا هم مبلغ کافی به شما پیشنهاد داده است.»
'Well, if she doesn't pay the toll, your mistress's niece can't pass through the gate,' replied the gatekeeper.
«خب، اگر او عوارض را پرداخت نکند، برادرزاده خانمتان نمیتواند از دروازه عبور کند،» نگهبان دروازه پاسخ داد.
Gabriel thought that twopence did not seem worth bothering about, so he stepped forward.
گابریل فکر کرد که دو پنی ارزش این همه دردسر را ندارد، بنابراین جلو آمد.
'Here,' he said, handing the coins to the gatekeeper, 'let the young woman pass.'
«بفرمایید،» او گفت و سکهها را به نگهبان دروازه داد، «اجازه دهید این خانم جوان عبور کند.»
The girl in the red jacket looked carelessly down at Gabriel, and told her man to drive on, without even thanking the farmer.
دختر با ژاکت قرمز بیاعتنا به گابریل نگاهی انداخت و به رانندهاش دستور داد که حرکت کند، بدون اینکه حتی از کشاورز تشکر کند.
Gabriel and the gatekeeper watched the cart move away.
گابریل و نگهبان دروازه نظارهگر حرکت گاری شدند.
'That's a lovely young woman,' said the gatekeeper.
«او زن جوان زیبایی است،» نگهبان گفت.
'But she has her faults,' answered Gabriel.
«اما او ایراداتی دارد،» گابریل پاسخ داد.
"True, farmer."
«درست است، کشاورز.»
'And the greatest of them is what it always is with women.'
«و بزرگترین ایراد او همان چیزی است که همیشه در زنان وجود دارد.»
"Wanting to win the argument every time? Oh, you're right."
«اینکه همیشه بخواهند در بحثها پیروز شوند؟ اوه، حق با توست.»
'No, her great fault is that she's vain.'
«نه، ایراد بزرگ او این است که خودپسند است.»
A few days later, at nearly midnight on the longest night of the year, Gabriel Oak could be heard playing his flute on Norcombe Hill.
چند روز بعد، نزدیک به نیمهشب در طولانیترین شب سال، صدای فلوت نواختن گابریل اوک در تپه نورکامب شنیده میشد.
The sky was so clear and the stars so visible that the earth could almost be seen turning.
آسمان آنقدر صاف و ستارهها آنقدر روشن بودند که زمین تقریباً در حال چرخش به نظر میرسید.
In that cold, hard air the sweet notes of the flute rang out.
در آن هوای سرد و سخت، نتهای شیرین فلوت طنینانداز شدند.
The music came from a little hut on wheels, standing in the corner of a field.
موسیقی از کلبه کوچکی روی چرخها میآمد که در گوشهای از یک مزرعه قرار داشت.
Shepherds' huts like this are used as a shelter during the winter and spring, when shepherds have to stay out all night in the fields, looking after very young lambs.
کلبههای چوپانی مانند این، در زمستان و بهار به عنوان پناهگاه استفاده میشوند، زمانی که چوپانان مجبورند تمام شب را در مزارع بمانند و از برههای بسیار جوان مراقبت کنند.
Gabriel's two hundred and fifty sheep were not yet paid for.
گابریل هنوز پول دویست و پنجاه گوسفند خود را پرداخت نکرده بود.
He knew that, in order to make a success of the farming business, he had to make sure they produced a large number of healthy lambs.
او میدانست که برای موفقیت در کار کشاورزی، باید اطمینان حاصل کند که گوسفندانش تعداد زیادی بره سالم تولید میکنند.
So he was determined to spend as many nights as necessary in the fields, to save his lambs from dying of cold or hunger.
بنابراین، مصمم بود که هر شب که لازم باشد را در مزارع بگذراند تا برههایش از سرما یا گرسنگی نمیرند.
The hut was warm and quite comfortable inside. There was a stove,
کلبه از داخل گرم و نسبتاً راحت بود. یک اجاق در آن وجود داشت،
and some bread and beer on a shelf.
و مقداری نان و آبجو روی یک قفسه بود.
On each side of the hut was a round hole like a window, which could be closed with a piece of wood.
در هر طرف کلبه، یک سوراخ گرد مانند پنجره وجود داشت که میتوانست با یک تکه چوب بسته شود.
These air-holes were usually kept open when the stove was burning, because too much smoke in a small, airless hut could kill the shepherd.
این سوراخهای هوا معمولاً زمانی که اجاق روشن بود، باز نگه داشته میشدند، زیرا دود زیاد در یک کلبه کوچک و بدون تهویه میتوانست چوپان را بکشد.
From time to time the sound of the flute stopped, and Gabriel came out of his hut to check his sheep.
هر از گاهی صدای فلوت قطع میشد و گابریل از کلبهاش بیرون میآمد تا گوسفندانش را بررسی کند.
Whenever he discovered a half-dead new lamb, he brought the creature into the hut.
هر وقت که برهای نیمهجان پیدا میکرد، آن را به داخل کلبه میآورد.
In front of the stove it soon came back to life, and then he could return it to its mother.
در مقابل اجاق، بره به زودی جان میگرفت و سپس او میتوانست آن را به مادرش بازگرداند.
He noticed a light further down the hill. It came from a wooden hut at the edge of a field.
او نوری را در پایین تپه دید که از یک کلبه چوبی در لبه یک مزرعه میآمد.
He walked down to it and put his eye to a hole in the wood.
او به سمت آن رفت و از سوراخی در چوب داخل را نگاه کرد.
Inside, two women were feeding a sick cow.
در داخل، دو زن در حال غذا دادن به یک گاو بیمار بودند.
One of the women was middle-aged. The other was young and wore a cloak.
یکی از زنان میانسال بود. دیگری جوان بود و شنلی به تن داشت.
Gabriel could not see her face.
گابریل نمیتوانست چهره او را ببیند.
'I think she'll be all right now, aunt,' said the younger woman.
«فکر میکنم حالا حالش خوب میشود، عمه،» زن جوان گفت.
'I can come and feed her again in the morning. What a pity I lost my hat on the way here!'
«میتوانم صبح دوباره بیایم و به او غذا بدهم. چه حیف که کلاهم را در راه اینجا گم کردم!»
Just then the girl dropped her cloak, and her long hair fell on to the shoulders of her red jacket.
در همان لحظه، دختر شنلش را کنار انداخت و موهای بلندش روی شانههای ژاکت قرمزش افتاد.
Gabriel recognized the girl of the yellow cart and the mirror, the girl who owed him twopence.
گابریل دختر گاری زرد و آینه را شناخت، همان دختری که به او دو پنی بدهکار بود.
The women left the hut, and Gabriel returned to his sheep.
زنان کلبه را ترک کردند و گابریل به گوسفندانش بازگشت.
As the sun was rising the next morning, Gabriel waited outside his hut until he saw the young woman riding up the hill.
هنگامی که خورشید صبح روز بعد طلوع میکرد، گابریل بیرون کلبهاش منتظر ماند تا زمانی که زن جوان را دید که از تپه بالا میرود.
She was sitting sideways on the horse in the usual lady's position.
او به شیوه معمول بانوان، به پهلو روی اسب نشسته بود.
He suddenly thought of the hat she had lost, searched for it, and found it among some leaves on the ground.
او ناگهان به یاد کلاهی که دختر گم کرده بود افتاد، به دنبال آن گشت و آن را میان برگهای روی زمین پیدا کرد.
He was just going to go up to her to give it back, when the girl did something very strange.
او میخواست به سمت دختر برود و کلاهش را به او برگرداند که ناگهان دختر کاری عجیب انجام داد.
Riding under the low branches of a tree, she dropped backwards flat on the horse's back, with her feet on its shoulders.
هنگامی که زیر شاخههای کمارتفاع درختی میراند، به پشت روی کمر اسب دراز کشید و پاهایش را روی شانههای اسب گذاشت.
Then, first looking round to make sure no one was watching, she sat up straight again and pulled her dress to her knees, with her legs on either side of the horse.
سپس، ابتدا اطراف را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی او را نمیبیند، سپس دوباره صاف نشست و لباسش را تا زانو بالا کشید و پاهایش را در دو طرف اسب قرار داد.
This was obviously easier for riding, but not very ladylike.
این روش آشکارا برای سوارکاری راحتتر بود، اما چندان برازنده بانوان به نظر نمیرسید.
Gabriel was surprised and amused by her behaviour.
گابریل از رفتار او شگفتزده و سرگرم شد.
He waited until she returned from her aunt's hut, and stepped out into the path in front of her.
او منتظر ماند تا دختر از کلبه عمهاش بازگردد، سپس در مسیر او قدم گذاشت.
کلمات مهم:
- Toll - عوارض
- Gatekeeper - نگهبان دروازه
- Twopence - دو پنی
- Coins - سکهها
- Cart - گاری
- Vanity - خودپسندی
- Flute - فلوت
- Hut - کلبه
- Shepherd - چوپان
- Lambs - برهها
- Farm - مزرعه
'I found a hat,' he said.
«من یک کلاه پیدا کردم،» او گفت.
'It's mine,' she said. She put it on and smiled. 'It flew away.'" 'At one o'clock this morning?'
«مال من است،» او گفت. کلاه را سرش گذاشت و لبخند زد. «آن پرواز کرد.» «ساعت یک صبح امروز؟»
'Well, yes. I needed my hat this morning. I had to ride to the hut in that field, where there's a sick cow belonging to my aunt.'
«بله، بله. امروز صبح به کلاه من نیاز داشتم. باید به کلبهای در آن مزرعه میرفتم، جایی که یک گاو مریض از آنِ عمهام است.»
'Yes, I know. I saw you.'
«بله، میدانم. من تو را دیدم.»
"Where?" she asked, horrified.
«کجا؟» او با وحشت پرسید.
'Riding all the way up the hill, along the path,' said Gabriel, thinking of her unladylike position on the horse's back.
«تمام راه را سوار بر اسب بالا میرفتی، کنار مسیر،» گابریل گفت، در حالی که به وضعیت غیر زنانه او روی پشت اسب فکر میکرد.
A deep blush spread from her head to her neck. Gabriel turned sympathetically away, wondering when he dared look at her again. When he turned back, she had gone.
سرخ شدن عمیقی از سر تا گردن او پخش شد. گابریل با احساس همدردی سرش را برگرداند، در حالی که میپرسید چه زمانی جرأت خواهد کرد دوباره به او نگاه کند. وقتی برگشت، او رفته بود.
Five mornings and evenings passed. The young woman came regularly to take care of the sick cow, but never spoke to Gabriel. He felt very sorry he had offended her so much by telling her he had seen her when she thought she was alone.
پنج صبح و عصر گذشت. آن زن جوان مرتباً میآمد تا از گاو مریض مراقبت کند، اما هرگز با گابریل صحبت نمیکرد. او احساس تأسف زیادی میکرد که با گفتن اینکه او را دیده، وقتی فکر میکرد تنها است، او را اینقدر ناراحت کرده است.
Then, one freezing night, Gabriel returned, exhausted, to his hut. The warm air from the stove made him sleepy, and he forgot to open one of the air-holes before going to sleep.
سپس، یک شب یخبندان، گابریل خسته به کلبهاش برگشت. هوای گرم از اجاق او را خوابآلود کرد، و فراموش کرد یکی از سوراخهای تهویه را قبل از خواب باز کند.
The next thing he knew was that the girl with the lovely face was with him in the hut, holding his head in her arms.
بعد از آن، او متوجه شد که دختر با صورت زیبایش در کلبه کنار اوست و سرش را در آغوش گرفته است.
'Whatever is happening?' he asked, only half-conscious.
«چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟» او پرسید، در حالی که فقط نیمی از حالت هوشیاری را داشت.
'Nothing now,' she answered, but you could have died in this hut of yours.'
«الان هیچ چیزی نیست،» او پاسخ داد، «اما تو میتوانستی در این کلبهات بمیری.»
کلمات مهم:
- Hat - کلاه
- Field - مزرعه
- Hut - کلبه
- Ride - سوار شدن
- Path - مسیر
- Blush - سرخ شدن
- Exhausted - خسته
- Stove - اجاق
- Air-holes - سوراخهای تهویه
- Conscious - هوشیار
'Yes, I suppose I could,' said Gabriel. He was hoping he could stay there, close to her, for a long time. He wanted to tell her so, but he knew he could not express himself well, so he stayed silent.
«بله، فکر میکنم میتوانم،» گابریل گفت. او امیدوار بود که بتواند آنجا بماند، نزدیک به او، برای مدت طولانی. او میخواست این را به او بگوید، اما میدانست که نمیتواند خوب خود را بیان کند، بنابراین سکوت کرد.
"How did you find me?' he asked in the end.
«چطور مرا پیدا کردی؟» او در آخر پرسید.
'Oh, I heard your dog scratching at the door, so I came to see what the matter was. I opened the door, and found you unconscious. It must have been the smoke from the stove.'
«آه، من صدای سگت را شنیدم که به در میخورد، بنابراین آمدم ببینم چه اتفاقی افتاده است. در را باز کردم و تو را بیهوش پیدا کردم. حتماً دود اجاق بوده است.»
'I believe you saved my life, Miss - I don't know your name.'
«من فکر میکنم تو جان من را نجات دادی، خانم - اسم تو را نمیدانم.»
'There's no need to know it. I probably won't see you again.'
«نیازی به دانستن آن نیست. احتمالاً دوباره تو را نخواهم دید.»
'My name is Gabriel Oak.'
«اسم من گابریل اوک است.»
'Mine isn't. You sound very proud of your name.'
«اسم من نیست. تو خیلی به اسم خود افتخار میکنی.»
'Well, it's the only one I shall ever have.'
«خب، این تنها نامی است که تا ابد خواهم داشت.»
'I don't like mine.'
«من اسم خودم را دوست ندارم.»
'I should think you'll soon get a new one.'
«من فکر میکنم به زودی یک اسم جدید خواهی گرفت.»
'Well! That's my business, Gabriel Oak.'
«خب! این به من مربوط است، گابریل اوک.»
I'm not very clever at talking, miss, but I want to thank you. Come, give me your hand!"
«من خیلی در حرف زدن باهوش نیستم، خانم، اما میخواهم از شما تشکر کنم. بیا، دستت را بده!»
She hesitated, then offered her hand. He took it, but held it for only a moment.
او کمی تردید کرد، سپس دستش را به او داد. او آن را گرفت، اما فقط برای لحظهای نگه داشت.
'I'm sorry,' he said. 'I didn't mean to let your hand go so quickly.'
«متاسفم،» او گفت. «نمیخواستم دستت را اینقدر سریع رها کنم.»
'You may have it again then. Here it is.'
«پس میتوانی دوباره آن را داشته باشی. اینجا هست.»
Gabriel held it longer this time. 'How soft it is, even in winter, not rough at all!' he said.
گابریل این بار دستش را طولانیتر نگه داشت. «چقدر نرم است، حتی در زمستان، اصلاً زبر نیست!» او گفت.
'There, that's long enough,' she said, but without pulling it away. 'But I suppose you're thinking you'd like to kiss it? You may if you want to.'
«خب، حالا کافی است،» او گفت، اما دستش را نکشید. «اما فکر میکنم داری فکر میکنی که دوست داری آن را ببوسی؟ اگر بخواهی میتوانی.»
'I wasn't thinking any such thing,' said Gabriel, 'but-'
«من اصلاً چنین چیزی فکر نمیکردم،» گابریل گفت، «اما-»
'Oh no you won't!' She pulled her hand sharply away. 'Now discover my name,' she added, laughing, and left.'
«اوه نه، این کار را نمیکنی!» او دستش را به تندی کشید. «حالا اسمم را کشف کن،» او اضافه کرد و با خنده رفت.
Disaster for Gabriel Oak
فاجعه برای گابریل اوک
Young Farmer Oak was in love. He waited for the girl's regular visits to the sick cow just as impatiently as his dog waited to be fed. He discovered that her name was Bathsheba Everdene, and that she lived with her aunt, Mrs Hurst. His head was so full of her that he could think of nothing else.
کشاورز جوان گابریل اوک عاشق شده بود. او همانطور که سگش بیصبرانه منتظر غذا خوردن بود، منتظر بازدیدهای منظم دختر از گوسفند بیمار بود. او کشف کرد که نام او بثشبا اوردین است و با عمهاش، خانم هرست، زندگی میکند. ذهن او آنقدر پر از او بود که نمیتوانست به چیزی غیر از او فکر کند.
'I'll make her my wife,' he declared to himself, 'or I'll never be able to concentrate on work again!'
«من او را همسرم خواهم کرد،» او به خود گفت، «وگرنه هیچ وقت نمیتوانم روی کارم تمرکز کنم!»
When she stopped coming to feed the sick cow, he had to find a reason for visiting her. So he took a young lamb, whose mother had died, and carried it in a basket across the fields to Mrs Hurst's house.
وقتی او دیگر برای تغذیه گوسفند بیمار نیامد، گابریل مجبور شد دلیلی برای دیدار با او پیدا کند. بنابراین یک بره جوان که مادرش مرده بود، برداشت و آن را در سبدی از مزارع به خانه خانم هرست برد.
"I've brought a lamb for Miss Everdene," he told Bathsheba's aunt. "Girls usually like looking after lambs."
«یک بره برای خانم اوردین آوردهام،» او به عمه بثشبا گفت. «دختران معمولاً از مراقبت از برهها خوششان میآید.»
"Thank you, Mr Oak," replied Mrs Hurst, "but Bathsheba is only a visitor here. I don't know if she'll keep it."
«متشکرم، آقای اوک،» خانم هرست جواب داد، «اما بثشبا فقط یک بازدیدکننده اینجاست. نمیدانم که آیا او آن را نگه خواهد داشت یا نه.»
"To tell you the truth, Mrs Hurst, the lamb isn't my real reason for coming. I want to ask Miss Everdene if she'd like to be married." "Really?" asked Mrs Hurst, looking closely at him.
«راستش خانم هرست، بره دلیل اصلی من برای آمدن نیست. میخواهم از خانم اوردین بپرسم که آیا دوست دارد ازدواج کند.» «واقعاً؟» خانم هرست با دقت به او نگاه کرد و پرسید.
"Yes. Because if she would, I'd like to marry her. Do you know if she has any other young men courting her at the moment?"
«بله. چون اگر او بخواهد، دوست دارم با او ازدواج کنم. میدانید که آیا در حال حاضر پسر دیگری خواستگار او است؟»
Farmer Oak's Love
عشق کشاورز اوک
'Oh yes, a lot of young men,' said Mrs Hurst. 'You see, Farmer Oak, she's so handsome, and so well-educated too. Of course, I haven't actually seen any of her young men, but she must have at least ten or twelve!'
«بله، خیلی از پسران جوان،» خانم هرست گفت. «میبینید، کشاورز اوک، او خیلی زیباست و از نظر تحصیلی هم خوب است. البته من هیچ یک از پسران او را واقعاً ندیدهام، اما باید حداقل ده یا دوازده نفر داشته باشد!»
'That's unfortunate,' said Farmer Oak, staring sadly at the floor. 'I'm just a very ordinary man, and my only chance was being the first to ask to marry her. Well, that was all I came for. I'd better go home now, Mrs Hurst.'
«این بد است،» کشاورز اوک گفت و با ناراحتی به زمین نگاه کرد. «من فقط یک مرد عادی هستم و تنها فرصت من این بود که اولین نفر باشم که از او خواستگاری میکنم. خوب، من برای همین آمده بودم. بهتر است حالا به خانه بروم، خانم هرست.»
He had gone halfway across the first field when he heard a cry behind him. He turned, and saw a girl running after him. It was Bathsheba. Gabriel blushed.
او نصف راه را در مزرعه اول رفته بود که صدای فریادی از پشت سرش شنید. او برگشت و دختری را دید که دنبالش میدوید. این بثشبا بود. گابریل سرخ شد.
'Farmer Oak,' she called breathlessly, 'I want to say-my aunt made a mistake when she told you I had a lot of young men courting me. In fact, I haven't got any, and I've never had any.'
«کشاورز اوک،» او نفسزنان صدا زد، «میخواهم بگویم که عمهام اشتباه کرد وقتی به شما گفت که من پسران زیادی دارم که خواستگارم هستند. در واقع، من هیچکدام را ندارم و هیچوقت هم نداشتهام.»
'I am glad to hear that!' said Gabriel, with a wide smile, holding out his hand to take hers. But she pulled her hand away quickly. 'I have a nice comfortable little farm,' he added, a little less confidently. 'And when we are married, I'm sure I can work twice as hard as I do now, and earn more.'
«خوشحالم که این را میشنوم!» گابریل گفت و با لبخندی گسترده دستش را دراز کرد تا دست او را بگیرد. اما او دستش را سریع عقب کشید. «یک مزرعه راحت و خوب دارم،» او ادامه داد، کمی با اعتماد به نفس کمتر. «و وقتی ازدواج کردیم، مطمئنم میتوانم دو برابر سختتر از الان کار کنم و بیشتر درآمد داشته باشم.»
He stretched out his arm towards her. Bathsheba moved rapidly behind a tree to avoid him. 'But, Farmer Oak,' she said in surprise, 'I never said I was going to marry you.'
او دستش را به سمت او دراز کرد. بثشبا به سرعت پشت درختی رفت تا از او دور شود. «اما، کشاورز اوک،» او با تعجب گفت، «هیچوقت نگفتم که قرار است با شما ازدواج کنم.»
'Well!' said Gabriel, disappointed. "To run after me like this, and then say you don't want me!"
«خب!» گابریل گفت، با ناامیدی. «مثل این دویدن دنبالم، و بعد بگویی که من را نمیخواهی!»
'I only wanted to explain that my aunt was wrong,' she answered eagerly. "Anyway, I had to run to catch up with you, so I didn't have time to decide whether I wanted to marry or not.'
«من فقط میخواستم توضیح دهم که عمهام اشتباه کرده بود،» او با اشتیاق جواب داد. «در هر صورت، من باید میدویدم تا به شما برسم، پس وقت نداشتم که تصمیم بگیرم آیا میخواهم ازدواج کنم یا نه.»
'Just think for a minute or two,' replied Gabriel hopefully. "I'll wait a while, Miss Everdene. Will you marry me? Do, Bathsheba. I love you very much!"
«فقط یک یا دو دقیقه فکر کن،» گابریل امیدوارانه جواب داد. «من کمی صبر میکنم، خانم اوردین. آیا با من ازدواج میکنی؟ لطفاً، بثشبا. من تو را خیلی دوست دارم!»
'I'll try to think,' she answered. 'Give me time,' and she looked away from him at the distant hills.
«سعی میکنم فکر کنم،» او جواب داد. «به من وقت بده،» و به دوردستها نگاه کرد.
کلمات مهم
- handsome - زیبا
- young men - پسران جوان
- marry - ازدواج کردن
- surprised - شگفتزده
- explain - توضیح دادن
- time - وقت
'I can make you happy," he said to the back of her head. 'You shall have a piano, and I'll practise the flute to play with you in the evenings.'
«من میتوانم تو را خوشحال کنم،» او به پشت سرش گفت. «تو پیانو خواهی داشت، و من فلوت تمرین میکنم تا شبها با تو بازی کنم.»
'Yes, I'd like that.'
«بله، من این را دوست دارم.»
And at home by the fire, whenever you look up, there I'll be, and whenever I look up, there you'll be.
و در خانه کنار آتش، هر وقت تو بالا را نگاه کنی، من آنجا خواهم بود، و هر وقت من بالا را نگاه کنم، تو آنجا خواهی بود.
'Wait, let me think!" She was silent for a while, and then turned to him. 'No,' she said, 'I don't want to marry you. It'd be nice to have a wedding, but having a husband-well, he'd always be there. As you say, whenever I looked up, there he'd be.'
«صبر کن، بگذار فکر کنم!» او مدتی ساکت بود، سپس به او برگشت. «نه،» او گفت، «من نمیخواهم با تو ازدواج کنم. داشتن یک عروسی خوب است، اما داشتن یک شوهر... خوب، او همیشه آنجا خواهد بود. همانطور که تو میگویی، هر وقت من بالا را نگاه کنم، او آنجا خواهد بود.»
'Of course he would - it would be me.'
«البته که او خواهد بود - من خواهم بود.»
'That's the problem. I wouldn't mind being a bride, if I could be one without having a husband. But as a woman can't be a bride alone, I won't marry, at least not yet.'
«این مشکل است. من مشکلی ندارم که عروس باشم، اگر بتوانم بدون داشتن شوهر عروس باشم. اما چون یک زن نمیتواند تنها عروس باشد، من ازدواج نخواهم کرد، حداقل هنوز نه.»
'What a silly thing for a girl to say!' cried Gabriel. And then he said softly, 'But darling, think again!' He moved round the tree to reach her. 'Why won't you have me?'
«چه حرف احمقانهای از یک دختر!» گابریل فریاد زد. سپس با صدای نرم گفت، «اما عزیزم، دوباره فکر کن!» او دور درخت حرکت کرد تا به او برسد. «چرا مرا نمیخواهی؟»
'Because I don't love you,' she replied, moving away.
«چون من تو را دوست ندارم،» او جواب داد و از او دور شد.
'But I love you - and I'm happy to be liked, if that's all you feel for me.' He spoke more seriously than he had ever spoken before. 'Only one thing is certain in this life-I shall love you, and want you, and keep on wanting you until I die.' His feelings were plain to see in his honest face, and his large brown hands were trembling.
«اما من تو را دوست دارم - و خوشحالم که دوست داشته میشوم، اگر این تنها چیزی است که تو برای من احساس میکنی.» او جدیتر از همیشه صحبت کرد. «فقط یک چیز در این زندگی مسلم است - من تو را دوست خواهم داشت، میخواهم تو را، و همچنان خواستار تو خواهم بود تا زمانی که بمیرم.» احساسات او در چهره صادقانهاش نمایان بود، و دستان بزرگ و قهوهایاش میلرزید.
'It seems wrong not to accept you when you feel so strongly,' she replied unhappily. 'I wish I hadn't run after you! But we wouldn't be happy together, Mr Oak. I'm too independent. I need a husband who can keep me in order, and I'm sure you wouldn't be able to do that.'
«به نظر نادرست میآید که وقتی تو اینقدر قوی احساس میکنی، من تو را نپذیرم،» او با ناراحتی جواب داد. «ای کاش دنبالت نمیدویدم! اما ما با هم خوشحال نخواهیم بود، آقای اوک. من خیلی مستقل هستم. من به شوهر نیاز دارم که بتواند مرا منظم نگه دارد، و مطمئنم که تو قادر به انجام آن نخواهی بود.»
Gabriel looked hopelessly away and did not reply.
گابریل با ناامیدی به دور نگاه کرد و جواب نداد.
'And, Mr Oak,' she continued in a clear voice, 'I'm so poor that my aunt has to provide a home for me. You're just starting your farming business. It would be much more sensible for you to marry a woman with money. Then you could buy more sheep and improve your farm.'
«و آقای اوک،» او با صدای واضح ادامه داد، «من آنقدر فقیر هستم که عمهام باید خانهای برای من فراهم کند. تو تازه کسبوکار کشاورزیات را شروع کردهای. خیلی منطقیتر است که تو با زنی با پول ازدواج کنی. سپس میتوانی برههای بیشتری بخری و مزرعهات را بهبود بخشی.»
'That's just what I'd been thinking!' answered Gabriel in surprise.
«دقیقاً همانی است که من فکر میکردم!» گابریل با تعجب جواب داد.
What common sense she had, he thought admiringly. "Well then, why did you ask to marry me?" she said angrily.
چه درک منطقی داشت، او با تحسین فکر کرد. «پس چرا از من خواستی که با تو ازدواج کنم؟» او با عصبانیت گفت.
"I can't do what I think would be-sensible. I must do what my heart tells me.' He did not see the trap she had set for him.
«من نمیتوانم کاری که فکر میکنم منطقی خواهد بود انجام دهم. باید کاری که قلبم به من میگوید انجام دهم.» او تلهای که برایش چیده شده بود را نمیدید.
'Now you've confessed that marrying me wouldn't be sensible, Mr Oak. Do you think I'll marry you after that?'
«حالا که اعتراف کردی که ازدواج با من منطقی نیست، آقای اوک. فکر میکنی بعد از آن با تو ازدواج خواهم کرد؟»
'Don't mistake my meaning like that,' he cried, 'just because I'm honest enough to tell you the truth! I know you'd be a good wife for me. You speak like a lady, everyone says so, and your uncle at Weatherbury has a large farm, I've heard. May I visit you in the evenings, or will you come for a walk with me on Sundays? You don't have to decide at once.'
«مفهوم من را اینطور اشتباه نگیر،» او فریاد زد، «فقط چون من به اندازه کافی صادق هستم که حقیقت را به تو بگویم! میدانم که تو همسر خوبی برای من خواهی بود. تو مثل یک خانم صحبت میکنی، همه این را میگویند، و داییات در وِدربری مزرعه بزرگی دارد، شنیدهام. میتوانم عصرها به دیدنت بیایم، یا آیا تو روزهای یکشنبه با من برای قدم زدن خواهی آمد؟ نیازی به تصمیمگیری فوری نیست.»
'No, no, I cannot. Don't insist, don't. I don't love you, so it would be foolish,' she said with a laugh.
«نه، نه، نمیتوانم. اصرار نکن، نکن. من تو را دوست ندارم، پس این کار احمقانه خواهد بود،» او با خنده گفت.
No man likes to see his feelings laughed at, so Gabriel Oak said, turning away, 'Very well, then I won't ask you again.'
هیچ مردی دوست ندارد احساساتش به سخره گرفته شود، بنابراین گابریل اوک گفت و از او دور شد، «بسیار خوب، پس دیگر از تو درخواست نخواهم کرد.»
Gabriel did not see Bathsheba again and two days later he heard that she had left the area, and was now in Weatherbury, a village twenty miles away. Her departure did not stop Gabriel from loving her. In fact he loved her even more deeply now that they were apart.
گابریل دیگر بثشبا را ندید و دو روز بعد شنید که او منطقه را ترک کرده و اکنون در وِدربری، یک روستای بیست مایلی دورتر است. خروج او باعث نشد که گابریل او را کمتر دوست داشته باشد. در واقع، اکنون که از هم جدا بودند، او حتی بیشتر از قبل دوستش داشت.
The next night, before going to bed, Gabriel called his two dogs to come into the house for the night. His old dog, George, obeyed the call, but the younger one was missing. Gabriel was having difficulty training this young dog, which, although enthusiastic, still did not understand a sheep dog's duties. He did not worry about the dog's absence, but went to bed.
شب بعد، قبل از رفتن به رختخواب، گابریل دو سگش را صدا زد تا برای شب به داخل خانه بیایند. سگ قدیمیاش، جورج، صدای او را شنید، اما سگ جوانتر غایب بود. گابریل در تربیت این سگ جوان مشکل داشت، که با اینکه مشتاق بود، هنوز وظایف سگ گوسفندچران را نمیفهمید. او نگران نبود که سگ ناپدید شده است، اما به رختخواب رفت.
Gabriel's Disaster
فاجعه گابریل
Very early in the morning he was woken by the sound of sheep bells, ringing violently. Shepherds know every sound that sheep bells make, and Gabriel immediately realized that his sheep were running fast.
بسیار زود در صبح او با صدای زنگهای گوسفند بیدار شد که به شدت به صدا درآمده بودند. چوپانها هر صدای زنگ گوسفند را میشناسند، و گابریل فوراً متوجه شد که گوسفندانش با سرعت در حال دویدن هستند.
He jumped out of bed, threw on his clothes and ran up Norcombe Hill, to his fields near the chalk-pit.
او از تختخواب پرید، لباسهایش را به تن کرد و به سمت تپه نورکومب دوید، به سمت مزارعش نزدیک گودال آهک.
There were his fifty sheep with their lambs, all safe, in one field. But in the other field, the two hundred pregnant sheep had completely disappeared. He noticed a broken gate, and felt sure the sheep had gone through it.
در یکی از مزارعش پنجاه گوسفند همراه با برههایشان، همه سالم، در یک زمین بودند. اما در زمین دیگر، دویست گوسفند باردار کاملاً ناپدید شده بودند. او متوجه دروازه شکسته شد و مطمئن شد که گوسفندان از آنجا عبور کردهاند.
There was no sign of them in the next field, but ahead of him at the top of the hill he saw the young dog, looking black against the morning sky. It was standing quite still, staring down into the chalk-pit.
در زمین بعدی هیچ نشانی از آنها نبود، اما در جلو، در بالای تپه، سگ جوان را دید که در مقابل آسمان صبحگاهی سیاه به نظر میرسید. سگ به صورت ثابت ایستاده بود و به گودال آهک خیره شده بود.
Gabriel felt sick as he realized the horrible truth. He hurried up the hill to the edge of the chalk-pit, and looked down into it.
گابریل احساس بیماری کرد وقتی که حقیقت وحشتناک را فهمید. او به سرعت به بالای تپه دوید و به لبه گودال آهک نگاه کرد.
In the deep pit lay his dead and dying sheep, two hundred of them, which would have produced two hundred more in the next few weeks. The young, untrained dog must have chased them up to the edge of the pit, where they fell to their death.
در گودال عمیق، گوسفندان مرده و در حال مرگش، دویست عدد از آنها، که در چند هفته آینده دویست گوسفند دیگر میزاییدند، افتاده بودند. سگ جوان و آموزش ندیده حتماً آنها را تا لبه گودال تعقیب کرده بود، جایی که به مرگ افتاده بودند.
His first feeling was pity for those gentle sheep and their unborn lambs. Then he thought of himself. All his savings, which he had worked so hard for in the last ten years, had been spent on renting the farm. Now his hopes of being an independent farmer were destroyed. He covered his face with his hands.
اولین احساس او دلسوزی برای آن گوسفندان مهربان و برههای نارسشان بود. سپس به خود فکر کرد. تمام پساندازهایش، که برای آنها در ده سال گذشته سخت تلاش کرده بود، صرف اجاره مزرعه شده بود. حالا امیدهایش برای تبدیل شدن به یک کشاورز مستقل نابود شده بود. او صورتش را با دستانش پوشاند.
After a while he looked up. Thank God I'm not married to Bathsheba,' he thought. 'What would she have done, married to a husband as poor as I shall be!'
مدتی بعد، او به بالا نگاه کرد. «خدا را شکر که با بثشبا ازدواج نکردهام»، فکر کرد. «او چه کار میکرد، اگر با شوهری به فقری که من خواهم بود ازدواج کرده بود؟»
The young dog was shot the next day. Gabriel sold all his farm tools to pay what he owed for the sheep. He was no longer a farmer, just an ordinary man who owned the clothes he was wearing and nothing more. Now he had to find work where he could, on other men's farms.
سگ جوان روز بعد شلیک شد. گابریل تمام ابزارهای کشاورزیاش را فروخت تا بدهیاش برای گوسفندان را پرداخت کند. او دیگر کشاورز نبود، فقط یک مرد عادی که لباسهایی که میپوشید را داشت و هیچ چیز دیگر. حالا باید جایی کار پیدا میکرد، در مزارع دیگران.
کلمات مهم:
- sheep bells - زنگ گوسفند
- Shepherds - چوپانها
- Norcombe Hill - تپه نورکومب
- chalk-pit - گودال آهک
- pregnant sheep - گوسفندان باردار
- gate - دروازه
- savings - پساندازها
- Bathsheba - بثشبا
- farm tools - ابزارهای کشاورزی